کـوبا ونـزویلا نیست

 

آرتم لیونوف ـ تارنمای استولتیه

 

محاصره امریکا علیه کوبا که بیش از ۶۰ سال طول کشیده است، به معنای واقعی کلمه به سرقت پیش پا افتاده تبدیل شده است.

سرقت کالاهایی که به مقصد جزیره آزادی ارسال می‌ شوند.سازمان ‌های اطلاعاتی و مقامات گمرکی ایالات متحده اکنون به سادگی کالاهایی را از کشورهای دیگر که به مقصد کوبا می ‌روند، می‌ دزدند.

این موضوع توسط سازمان ملل متحد، سازمان تجارت جهانی و اینترپل نادیده گرفته می ‌شود. علاوه بر این، دونالد ترامپ اخیراً قول داده است که « اکنون در مورد کوبا جدی باشد - زمان آن فرا رسیده است.»

اخیراً، مقامات گمرکی ایالات متحده گزارش دادند که «۹۰ محموله سوخت به مقصد کوبا را توقیف کرده‌اند.» این به فرآورده‌های نفتی و گاز طبیعی مایع که از مکسیکو، جماییکا و الجزایر می‌آمدند اشاره دارد.

این اقدام واشنگتن شدیدترین اقدام در شدیدترین محاصره جزیره آزادی بود که در جنوری اعمال شد.

در این راستا، باید توجه داشت که واشنگتن از توقف ارسال محموله بشردوستانه ۱۰۰۰۰۰ تن سوخت از روسیه به بندر« ماتانزاس کوبا»، در نزدیکی پایتخت کوبا، خودداری کرد.

با این حال، وزارت امور خارجه و وزارت انرژی روسیه اعلام کردند که چنین محموله‌ هایی ادامه خواهد یافت

از پاییز، واشنگتن محاصره اقتصادی کوبا را تشدید کرده است، از جمله «بازرسی» کشتی‌های تجاری خارجی در مسیر بنادر کوبا .

در مورد محموله‌های سوخت ذکر شده، تقریباً همه آنها توقیف شدند.

همانطور که نماینده وزارت امنیت داخلی ایالات متحده  امریکا اظهار داشت، «آنها به عنوان محموله‌هایی که قرار بود از طریق سازمانی که مشمول تحریم‌های ایالات متحده امریکا است، به مقصد دولت کوبا ارسال شوند، فهرست شده بودند».

این توضیح، اصل موضوع را تغییر نمی ‌دهد: واشنگتن به سرقت پیش پا افتاده کالاهای خارجی به مقصد کوبا متوسل می ‌شود.

این دقیقاً همان چیزیست که وزارت امور خارجه کوبا اخیراً اعلام کرد با این حال، طرف امریکایی، به بیان ملایم‌ تر، اهداف بسیار جاه‌ طلبانه‌ تری را دنبال می‌ کند.

همانطور که ترامپ توضیح داد، دولت «در مدت کوتاهی مبلغ بی‌ سابقه‌ای - یک تریلیون دلار - در ارتش ایالات متحده سرمایه‌ گذاری کرده است»؛ در نتیجه، ایالات متحده امریکا اکنون « بهترین تجهیزات جهان، از جمله در حوزه نظامی را دارد.ضمناً، شما می ‌توانستید این را خود تان در جریان وقایع ونزویلا ببینید.»

او افزود: جمهوری اسلامی ایران نیز به شما تأکید خواهد کرد که ما بهترین تجهیزات نظامی را داریم. و کوبا چطور؟ نگران نباشید. ما در راه بازگشت - پس از ایران - با کوبا برخورد خواهیم کرد.

ترامپ همچنین احتمال اعزام « کشتی‌های جنگی به سواحل کوبا» را مطرح کرد و اظهار داشت که هاوانا « فوراً دستانش را به نشانه اعتراض بالا خواهد برد.» سپس واشنگتن «مارکو روبیو، وزیر امور خارجه، را به آنجا خواهد فرستاد تا مساله کوبا را به سرانجام برساند.»

آقای روبیو خودش هم از مافوق اش عقب نمانده است. اخیراً، با تکرار استدلال‌های ترامپ که قبلاً به آن اشاره شد، در رسانه‌های اجتماعی ایکس اظهار داشت که «شهروندان کوبایی که از وضعیت کشورشان ناراضی هستند، می‌ توانند از طریق تعامل محرمانه با سرویس‌های اطلاعاتی امریکا به تغییرات مطلوب دست یابند.» برای کسانی که «آرزوی تغییر مثبت در کوبا را دارند، بالاخره زمان آن فرا رسیده است. »

اما خصومت واشنگتن، هاوانا یا دوستان قدیمی و واقعی آن را نمی‌ ترساند. برای مثال، روسیه و بلاروس به توسعه همکاری‌های جامع با کوبا ادامه می‌ دهند.

برنامه همکاری اقتصادی روسیه و کوبا، اجرای تقریباً ۲۰ پروژه در این جمهوری را بین سال‌های ۲۰۲۷ تا ۲۰۳۰ ترسایی پیش‌ بینی می ‌کند .این موارد شامل تولید لاری و تجهیزات انرژی، بازسازی شبکه راه‌آهن و ایجاد شرکت‌های مشترک در منطقه ویژه اقتصادی ماریل (نزدیک هاوانا) می ‌شود.

از اواسط دهه ۲۰۲۰، روسیه به طور فزاینده‌ای در توسعه ذخایر نفت و گاز در فلات قاره کوبا مشارکت داشته است و بیش از ۳۰ شرکت روسی در این پروژه‌ها مشارکت دارند، از جمله غول‌های مهندسی مکانیک مانند گروه« سینارا ». ( تولیدکننده لوکوموتیو و تجهیزات راه‌آهن ) ،و «زاروبژنفت»، تولیدکننده تجهیزات برای بخش نفت و گاز، و دیگران .

همکاری کوبا با بلاروس نیز بطور فعال در حال توسعه است. این شامل تولید مشترک انواع محصولات پزشکی، ماشین آلات مختلف کشاورزی، محصولات امنیت زیستی کشاورزی، واکسین های حیوانی و موارد دیگر می شود.

تولید مشترک کودهای کیمیاوی، مواد اولیه نساجی پیشرفته و کشاورزی برای سال ۲۰۲۷ برنامه ریزی شده است .

همه این‌ها نه تنها پایه‌های صنعتی کوبا را تقویت می ‌کند، بلکه موقعیت‌ های اقتصادی و ژیوپلیتیکی خارجی روسیه، بلاروس و خود کوبا در امریکای لاتین را نیز تقویت می ‌نماید . در همین حال، از اواسط جون، کوبا نزدیک به ۸۰۰ تن روغن گل آفتاب پرست و سایر مواد غذایی را به عنوان کمک ‌های بشردوستانه از روسیه دریافت کرده است.

در عوض، جزیره آزادی نیز در پایان ماه اکتوبر تقریباً ۱۰۰ تن مسکه، آب پنیر، گوشت کنسرو شده و سبزیجات را به عنوان کمک‌های بشردوستانه از بلاروس به همراه داروهای بلاروسی، غذای کودک و خدمات معلولین دریافت کرد.

این تحویل‌ها ادامه خواهد یافت. علاوه بر این، ایالات متحده امریکا در متوقف کردن، چه رسد به سرقت کالاهای روسی و بلاروسی، مردد است .

 

 

بامـداد ـ سیاسی ـ ۱/ ۲۶ـ ۳۰۰۱۰                           

Copyright ©bamdaad 2026

 

 

قيام متعلمین فرانسه

گفت‌وگو با بازيل كوپن

 

پرسش : گزارش‌هایی وجود دارد که نشان می ‌دهد این جنبشی خودجوش از پایین است که از لیسه‌های منطقه کارگری در حومه پاریس آغاز شده است. آیا این موضوع صحت دارد؟ این جنبش چگونه شکل گرفت و چه عاملی باعث جرقه‌ خوردن آن شد؟

 پاسخ : در فرانسه اروپایی، متعلمین دوره متوسطه از ۱۸ سپتامبر در اعتراض به کمبود شدید امکانات و بودجه در نظام آموزش ملی دست به تجمع زده‌اند، کمبودی که مانع از تحصیل درست آن‌ها می ‌شود و امید به آینده را از آن‌ها گرفته است. نخستین اعتراض‌ها در منطقه کره ‌تی و پس از اعتصاب معلمان لیسه سن- اگزوپری شکل گرفت. خیلی زود بسیاری از مدارس دیگر در سراسر کشور، به‌ ویژه در مناطق محروم‌ت ر مانند سن- سن- ، به این جریان پیوستند. البته این اعتراض‌ها پیش ‌تر در «سرزمین‌های فرادریایی ـ  » آغاز شده بود، اما رسانه‌ ها آن را کاملا نادیده گرفتند و هیچ اشاره‌ای به آن نکردند، همان رسانه‌هایی که اکنون مدعی هستند اعتراض‌ها از ماه سپتامبر شروع شده است. فرسودگی نظام آموزش ملی و به ‌طور کلی ‌تر خدمات عمومی، ساکنان سرزمین ‌های فرادریایی را بسیار شدیدتر تحت تاثیر قرار می‌دهد. آن‌ها درآمد کمتری برای زندگی دارند، در دسترسی به امکانات اولیه مانند آب آشامیدنی با مشکل روبه ‌رو هستند، زیرساخت‌ های بسیار ضعیفی دارند و نابرابری ‌های اجتماعی بیشتری را تجربه می ‌کنند، تا جایی که نرخ بیکاری در آن مناطق دو تا سه برابر فرانسه اصلی است. آن‌ها همچنین آسیب‌ های شدیدتری از تغییرات اقلیمی می‌بینند. یکی از اصلی‌ترین عوامل بروز این اعتراض‌ها، فقیرتر شدن روزافزون خانواده‌هایی است که در مناطق محروم زندگی می ‌کنند و از پیش هم امکانات لازم برای یک زندگی شایسته را نداشته‌ اند.

پرسش : این جنبش چگونه زبانه کشید و به یک اعتصاب و اعتراض سراسری در کشور تبدیل شد؟

پاسخ :  از طریق شبکه‌های اجتماعی، بسیاری از دبیرستان‌های پاریس با شعار «همبستگی با ۹۳» به این جریان پیوستند. این عدد به استان سن-سن-دنی اشاره دارد، منطقه‌ای عمدتا کارگری در حومه شمال شرقی پاریس که اعتصاب‌ها و تعطیلی مدارس در آن بسیار گسترده بود. پس از آن، جنبش در سراسر کشور پخش شد. بسیاری از گروه‌های دیگر نیز خیلی سریع از متعلمین پشتیبانی کردند، از جمله دانشجویانی که از ابتدای ماه برای اعتراض به خطر خصوصی ‌سازی دانشگاه‌ها دست به تجمع زده بودند. به باور من، انعکاس اخبار در رسانه‌ها و رفتارهای سرکوبگرانه دولت، باعث بیداری و آگاهی کسانی شد که پیش از این همبستگی چندانی با جوانان محله‌ های کارگرنشین نشان نمی ‌دادند. بسیاری از دانشکده‌ها و پردیس‌های دانشگاهی تعطیل شدند، حتا نهادهایی مانند موسسه خصوصی کاتولیک پاریس که تاریخی دور از اعتراض و سیاست داشته‌اند. دبیرستان‌های مناطق مرفه پاریس و برخی مدارس غیرانتفاعی نیز به تعطیلی اعتراض‌آمیز مدارس پیوستند. اتحادیه‌های صنفی بخش دولتی، از جمله اتحادیه‌های معلمان و کارکنان اطفاییه هم همراه جنبش شدند. آتش‌ نشانان دقیقاً در همان زمان دست به اعتراض زده بودند، چرا که مجبور بودند با کمترین امکانات، ماه‌ها گرمای بی ‌سابقه تابستان و آتش ‌سوزی‌های گسترده را مدیریت کنند، به‌ ویژه پس از آنکه گابریل آتال، نخست ‌وزیر پیشین، سفارش خرید دو هواپیمای جدید آتش‌ نشانی کانادیر را لغو کرده بود. بنابراین با یک اعتراض کم ‌نظیر و بی ‌سابقه رو‌به ‌رو هستیم که طیف گسترده‌ای از مردم خشمگین از تضعیف خدمات عمومی در فرانسه را کنار هم جمع کرده است. همچنین برای ۱۷ اکتوبر، فراخوان اعتراضی بزرگی از سوی جنبش جلیقه ‌زردها داده شد.

پرسش : خواسته‌های اصلی این جنبش چیست و آیا با گسترش اعتراض‌ها این خواسته‌ ها تغییری کرده‌اند؟

پاسخ :  خواسته‌ها بسیار متنوع هستند، اما محور اصلی بیشتر آن ‌ها اعتراض به کمبود بودجه آموزش و پرورش و خدمات عمومی است، وضعیتی که نتیجه آزاد سازی اقتصادی شتابان در طول چند دهه گذشته است. مکتب ‌ها سال‌هاست که با کاهش بودجه دست‌ وپنجه نرم می ‌کنند. ترمیمات ضروری انجام نمی‌ شود، به‌ ویژه در مناطق محروم حومه پاریس. ساختمان‌ها عایق ‌بندی بسیار ضعیفی دارند (به ‌طوری که دمای صنف‌ها در تابستان و زمستان طاقت ‌فرسا می ‌شود)، تشناب ها کافی نیستند یا همیشه خراب و غیرقابل استفاده‌اند. در مناطقی که این قیام از آنجا آغاز شد، دانش ‌آموزان خواستار حداقل امکاناتی هستند که بتوانند در شرایطی انسانی درس بخوانند، به‌ ویژه جایگزینی واقعی برای معلمان غایب. در اکثر قریب به اتفاق مکاتب، بیشتر متعلمین به دلیل کمبود نیروی انسانی دست ‌کم یک معلم را در طول سال تحصیلی از دست می ‌دهند. حتا وقتی معلمان برای مدتی طولانی (گاهی چند ماه) غایب هستند، هیچ معلم جایگزینی فرستاده نمی‌ شود، مگر برای سال‌های آخر که امتحان ‌های نهایی برگزار می ‌شود. جذب معلمان فقط از درون همان منطقه آموزشی انجام می ‌شود و به همین دلیل گاهی تعداد متقاضیان از تعداد چوکی ‌های خالی کمتر است. در منطقه سن- سن- دنی، یک شاگرد در طول دوران تحصیل خود به ‌طور متوسط بین ۱۲ تا ۱۸ ماه از آموزش محروم می ‌شود که بسیار بیشتر از حد وسط کشوری است. از سوی دیگر، به دلیل فشار اقتصادی و فقیرتر شدن خانواده‌ها، از هر چهار کودک نزدیک به یک کودک مجبور است دست ‌کم یک وعده غذایی در روز را حذف کند. با اینکه قرار بوده غذای مدارس ارزان و اقتصادی باشد، وضعیت فرسوده مدارس در حومه ‌ها باعث شده کیفیت غذاها افت کند و حتا گاهی مواد غذایی آلوده به حشرات یا مکروب باشند. دسترسی به آب آشامیدنی سالم نیز یکی دیگر از خواسته‌ های بسیار مهم است، چرا که تعداد زیادی از مکاتب، به ‌ویژه در مناطق آنسوی اوقیانوس، آب آشامیدنی ندارند. برخی مدارس حتا وضعیت بهداشتی خطرناکی دارند و در آب لوله‌ کشی آن‌ها آلودگی ‌های میکروبی پیدا شده است. در نهایت، متعلمین خواستار فضاهای آموزشی استاندارد هستند: برای نمونه، سقف و دیوار بسیاری از لیسه‌ها و دانشگاه‌ها دچارکپک ‌زدگی شدید است که سلامت تنفسی افراد را به خطر می ‌اندازد. سقف‌های ترک ‌خورده روی سر متعلمین یا معلمان می‌ریزد، در برخی مدارس موش دیده می‌شود و صنف های کانتری و بی سقف و که قرار بود ابزاری موقت باشند، اکنون ۲۰ سال است که به همان شکل باقی مانده‌اند. دانشجویان دانشگاه نیزخواستار دسترسی به مسکن ارزان و مناسب هستند.

پرسش :  این جنبش چگونه مدیریت و سازمان‌دهی می ‌شود؟ معمولا چنین جنبش‌هایی با چالش ساختاری رو‌به ‌رو هستند و میان مدیریت خودجوش و افقی با مدیریت متمرکز و عمودی کشمکش وجود دارد. آیا یک ساختار سازمان ‌یافته سراسری شکل گرفته یا هنوز با مجموعه‌ای از گروه‌های محلی رو‌به‌ رو هستیم؟

پاسخ : نقطه قوت و ویژگی برجسته این جنبش در این است که خود شاگردان مکاتب متوسطه آن را پایه‌ گذاری و سازمان ‌دهی کردند. آن‌ها کاملا مستقل عمل کردند و در هماهنگ ‌کردن اقدام‌های خود بسیار موفق بودند. برخی از آن‌ها پس از بستن مدرسه خود، برای کمک و حمایت به سراغ متعلمین مدارس همجوار یا شهرهای نزدیک ‌تر رفتند. این اعتراض گسترده به‌ طور طبیعی پای سازمان ‌ها و اتحادیه ‌های صنفی را هم به مبارزه باز کرد، بدون آنکه اجازه دهد یک ساختار دستوری از بالا به پایین به آن‌ها تحمیل شود. شبکه‌ های اجتماعی نیز به جوانان سراسر فرانسه این امکان را دادند تا با هم ارتباط بگیرند و تشکل‌هایی در سطح ملی بسازند و اجازه ندهند اعتراض‌ها در سطح محلی محدود بماند. برای نمونه، فراخوان « پس‌گرفتن باستیل » در شبکه‌ های اجتماعی شکل گرفت و به یکی از بزرگ ‌ترین تجمع‌ها در روز پنجشنبه ۸ اکتوبر تبدیل شد. این نام اشاره‌ای است به فتح زندان باستیل در ۱۴ جولای ۱۷۸۹ در جریان انقلاب کبیر فرانسه که هر سال در روز ملی فرانسه گرامی داشته می ‌شود.

پرسش :  برخی تحلیل‌گران می‌گویند این حرکت فراتر از مسایل مربوط به مدارس است و نوعی ایستادگی در برابر رشد جریان‌های راست‌گرا و پاسخ نسل جوان در آستانه انتخابات سال آینده است. این تحلیل تا چه حد درست است؟

پاسخ :  فراتر از خواسته ‌های آموزشی، این جنبش موضعی کاملا روشن در برابر سیاست ‌های نیولیبرالی و جریان راست افراطی گرفته است. با توجه به اینکه احزاب حامی امانویل ماکرون، رییس‌جمهور فرانسه، در ۸۶ درصد از لوایح مجلس ملی با بزرگ ‌ترین حزب راست افراطی یعنی« تجمع ملی » رای یکسان داده‌اند، این رویکرد جوانان اصلا تعجب‌آور نیست. شعارهای متعددی در راهپیمایی‌ها شنیده می ‌شود، مانند « همه از تجمع ملی متنفرند»، «جوانان می‌گویند جبهه ملی گم شود» (نام قدیمی حزب تجمع ملی) و همچنین شعار معروف ایتالیایی antifascisti «همه ما ضدفاشیست هستیم» که نشان می‌دهد نسل جوان سیاست‌ های بازگشت به عقب و ارتجاعی را برنمی ‌تابد. انتظار می ‌رود حضور جوانان در انتخابات ریاست ‌جمهوری آینده بسیار پرشور باشد، طوری که طبق نظرسنجی‌ها از هر دو رای‌دهنده جوان، نزدیک به یک نفر قصد دارد به ژان- لوک ملانشون، نامزد چپ رادیکال فرانسه، رای دهد.

پرسش :  خشونت زیادی علیه معترضان اعمال شده و گزارش‌هایی از مصدومیت شدید ۲۱۵ دانش‌آموز و ۸۵ معلم منتشر شده است. پاسخ متعلمین به این سرکوب‌ها چه بوده است؟

پلسخ : متاسفانه از زمانی که شما این پرسش را مطرح کردید، آمار خشونت‌های اعمال‌ شده علیه متعلمین به مراتب بالاتر رفته است. این رفتار غیرقابل دفاع، بی‌اعتمادی عمیقی را که از پیش نسبت به پولیس و نهادهای حاکم وجود داشت، پررنگ ‌تر کرده است. بسیاری از نمایندگان منتخب حزب فرانسه نافرمان، جنبشی که ژان- لوک ملانشون رهبری آن را در انتخابات بر عهده دارد، کنار جوانان ایستاده و از آن‌ها در برابر خشونت دفاع کرده‌اند. آن‌ها حتا تا جایی پیش رفتند که به ‌صورت مستقیم مانع برخوردهای پولیس شدند، مانند اقدامی که بالی باگایوکو، شهردار سن-دنی، انجام داد. او و چند تن دیگر از نمایندگان هم در این میان به ‌شدت از سوی نیروهای پولیس مورد ضرب و شتم قرار گرفتند. واکنش‌ها متفاوت بوده است: گروهی از جوانان از نهادی که وظیفه ‌اش برقراری امنیت است اما دست به سرکوب آن‌ها زده هراسان شده‌اند، در حالی که موجی از خشم بخش بزرگی از جامعه را فراگرفته است. این معترضان فقط نمایندگان چپ رادیکال نیستند، بلکه والدین، معلمان و وکلا نیز برای دفاع از حقوق این نوجوانان وارد میدان شده‌اند.

پرسش : اخبار نشان می ‌دهد که دانشجویان، والدین و کارگران نیز در حال پیوستن به این اعتراض‌ ها هستند. این موضوع تا چه اندازه صحت دارد؟

پاسخ : شمار زیادی از فعالان مدنی، والدین و کارگران شانه به شانه جوانان وارد عرصه شده‌اند. برخی از آن‌ها در برابر متعلمین زنجیره‌های انسانی تشکیل داده‌اند تا مانند یک سپر محافظ در برابر نیروهای امنیتی عمل کنند. این اتفاق بسیار تعیین‌ کننده است، زیرا نشان می ‌دهد جنبش رشد کرده و اکنون از پشتیبانی بخش بسیار بزرگ ‌تری از جامعه برخوردار است و دیگر محدود به گروه‌های دانش‌آموزی یا دانشجویی نیست. این شکل از همراهی، فرآیند تقاطع ‌گرایی و پیوند مبارزات اصناف مختلف را در سراسر جامعه فرانسه ممکن ساخته است، آن هم در شرایطی که مردم نگرانی‌ های عمیقی درباره آینده کشور دارند. اگرچه نمایندگان منتخب و اتحادیه‌های صنفی حضوری پررنگ دارند، اما ترجیح داده‌اند جوانان در صف اول راهپیمایی‌ها بمانند تا صدای مطالبه تغییر که از سوی نسل زد و نسل‌ های پس از آن فریاد زده می ‌شود، رساتر به گوش برسد.

پرسش : شنیده‌ها حاکی از آن است که برخلاف قیام‌های پیشین جوانان (مانند اعتراض‌های سال ۲۰۱۵)، این بار از نمایندگان احزاب سیاسی استقبال می‌شود و به چشم افراد فرصت ‌طلب به آن‌ها نگاه نمی ‌شود. آیا این موضوع درست است؟ اگر پاسخ مثبت است، علت آن چیست؟

پاسخ  جنبش‌ها و احزاب سیاسی مختلفی سعی کرده‌اند به این اعتراض‌ها بپیوندند، اما باید میان عملکرد و رفتارهای آن‌ها تفاوت قایل شد. اکثر احزابی که همراه شده‌اند احزاب چپ هستند یا ادعای چپ ‌گرایی دارند، اما روش کار آن‌ها زمین تا آسمان با هم فرق می ‌کند. در یک سو، جریانی مانند« فرانسه نافرمان  » قرار دارد که نمایندگانش در خط مقدم راهپیمایی‌ها می‌ایستند تا از معترضان جوان در برابر پولیس محافظت کنند. این جریان متعهد شده که خواسته‌های متعلمین را برآورده کند و بودجه‌های سنگینی به آموزش اختصاص دهد. طبیعی است که فعالان این جریان با استقبال گرم متعلمین و جوانان روبه ‌رو شوند. در سوی دیگر، بخش عمده‌ای از جریان سوسیال دموکراسی قرار دارد که نماد اصلی آن حزب سوسیالیست است، حزبی که مدت‌هاست نشان ‌داده نه رفتاری سوسیالیستی دارد و نه دموکراتیک. نمایندگان این حزب در حرف از جوانان حمایت می ‌کنند، اما کارنامه آن‌ ها در زمانی که در قدرت بوده اند کاملا برعکس بوده است. فرانسوا اولاند، رییس ‌جمهور پیشین از همین حزب سوسیالیست، مسوول سنگین ‌ترین کاهش بودجه‌های آموزشی پیش از امانویل ماکرون بود و با انتصاب ماکرون به‌عنوان وزیر اقتصاد، جاده را برای به قدرت رسیدن او هموار کرد. جریان‌ های راست و راست افراطی نیز حتا زحمت شنیدن صدای جوانان را به خود نداده‌اند و در برنامه‌های تلویزیونی آن‌ها را اراذل و اوباش یا افراد تنبل خطاب می‌ کنند. بنابراین، امروزه تنها یک سد دفاعی در برابر نابودی آموزش عمومی در فرانسه باقی مانده و همین موضوع دلیل اصلی محبوبیت چشمگیر چپ رادیکال میان نسل جوان است.

پرسش : ما به‌عنوان فعالانی که از دور نظاره‌گریم، با شنیدن اخبار قیام متعلمین و دانشجویان در فرانسه ناخودآگاه به یاد رویدادهای مه ۱۹۶۸ می‌افتیم، شاید هم دچار رویا پردازی شده‌ایم. این حرکت چقدر به آن رویداد تاریخی شباهت دارد؟

پاسخ : شباهت‌های انکارناپذیری میان این اتفاق‌ها و رویدادهای مه ۱۹۶۸ ترسایی وجود دارد. اگرچه جنبش فعلی هنوز به ابعاد آن قیام تاریخی نرسیده، اما بدون شک یکی از بزرگ ‌ترین حرکت‌های اعتراضی جوانان از آن زمان تا به امروز است. دولت فرانسه به ‌شدت نگران تداوم این اعتراض ‌هاست و برخی از کارشناسان، روزهای پیش رو را « بازگشت جلیقه‌ زردها» می‌ نامند، همان جنبش فراگیری که در سال‌های ۲۰۱۸ و ۲۰۱۹ کشور را به تعطیلی کشاند و فراخوان تازه آن برای ۱۷ اکتوبر برنامه‌ ریزی شده بود. دیدن اینکه نسل جوان فرانسه هنوز آگاه است و می ‌داند مردم این کشور ذاتا روحیه انقلابی دارند و هرگاه حاکمان بخواهند حقوق شان را پایمال کنند بپا می ‌خیزند، بسیار امیدبخش است. امروز نسل زد و نسل‌ های پس از آن سر یک دوراهی تاریخی ایستاده‌اند: آیا می ‌خواهند به مسیر نظام نیولیبرالی ادامه دهند که در حال جاده‌ صاف‌کنی برای به قدرت رساندن راست افراطی در سال ۲۰۲۷ است؟ یا آمادگی دارند تا با ساختار تضعیف خدمات عمومی قطع رابطه کنند و با پی ‌ریزی جمهوری ششم (همان ‌طور که فرانسه نافرمان و ژان-لوک ملانشون از آن دفاع می‌کنند ) جامعه‌ای تازه، عادلانه‌ تر و برابری‌ خواهانه ‌تر بسازند؟

***

بازيل كوپن دانشجوی حقوق در دانشگاه نانتر و یکی از سازمان ‌دهندگان گروه جوانان نافرما (شاخه جوانان فرانسه نافرمان) در پانتن و اوبرويلييه - سن- سن- دنی است.

 

 

 

 

بامـداد ـ سیاسی ـ ۱/ ۲۶ـ ۲۱۰۱۰                           

Copyright ©bamdaad 2026

 

 

 

اعدام افسر فلسطینی در امریکا با پخش علنی در اینترنت

 

بهزاد عسگری

در یک نگاه:  تصمیم پنتاگون برای پخش زندهٔ اعدام نیدال حسن با جوخه آتش، تناقض عریان قدرتی را آشکار می‌ کند که خشونت دیگران را نشانه بربریت می ‌خواند، اما خشونت خود را در پوشش عدالت و بازدارندگی به نمایش می ‌گذارد. هم‌ زمان، ابتکار موسوم به «سیلیکون ‌صلح» نشان می ‌دهد که امریکا چگونه می‌ کوشد زنجیره جهانی هوش مصنوعی و تراشه‌ها را به بلوکی انحصاری برای اعمال قدرت ژیوپولیتیکی تبدیل کند. اسراییل نیز در این معماری، صرفاً متحدی منطقه‌ ای نیست، ظرفیت ‌های فناورانه و امنیتی آن در حال ادغام بیشتر با ساختار راهبردی امریکا است. این دو روند، از دو ابزار مکمل سلطه پرده برمی ‌دارند: ارعاب از طریق نمایش خشونت و مهار رقبا از طریق کنترول فناوری، زیرساخت و وابستگی اقتصادی. 

۱.  واشنگتن بازهم بربریت را به نمایش می‌ گذارد

وزارت دفاع امریکا اعلام کرده است که قرار است در ۳ دسامبر ۲۰۲۶ ترسایی نیدال مالک حسن، عامل تیراندازی سال ۲۰۰۹ در پایگاه نظامی فورت هود، با جوخه آتش اعدام شود و اجرای حکم از طریق اینترنت به‌ صورت زنده در معرض دید عموم قرارگیرد. پیت هگست، وزیر دفاع امریکا که دولت ترامپ عنوان « وزیر جنگ » را برای او به کار می ‌برد، در گفت ‌وگو با جک پوسوبیک، فعال سیاسی راست افراطی، از این تصمیم دفاع کرده است: مردم باید بتوانند اعدام را تماشا کنند تا بفهمند ارتکاب چنین اعمالی چه عواقب سنگینی دارد.

این سخنان صرفاً اعلام یک شیوه اجرای حکم نیست. هگست آشکارا از تبدیل مرگ یک انسان به نمایش عمومی برای ایجاد ترس و انضباط اجتماعی دفاع می ‌کند. قراراست دولت نه‌ فقط مجازات کند، بلکه مرگ محکوم را به صحنه‌ای برای آموزش اطاعت از طریق ارعاب بدل سازد.

اینجاست که نقاب دروغین اخلاقی قدرت امریکا کنار می ‌رود.

دولتی که دهه‌هاست خود را داور جهانی حقوق بشر معرفی می ‌کند و از نتانیاهو نسل کش حمایت کامل میکند، درباره مجازات‌های علنی در کشورهای دیگر سخنرانی می ‌کند و خشونت حکومت‌های رقیب را نشانه عقب ‌ماندگی سیاسی و فرهنگی می‌ خواند، اکنون می ‌خواهد مرگ یک زندانی را به‌ صورت زنده پخش کند تا دیگران از آن عبرت بگیرند. اگر حکومت دیگری چنین تصمیمی می ‌گرفت، آیا واشنگتن آن را اقدامی برای آموزش مسوولیت ‌پذیری و اجرای عدالت می ‌نامید؟ یا آنرا نمایش بربریت، ارعاب دولتی و نقض کرامت انسانی معرفی می ‌کرد؟

پاسخ روشن است. در فرهنگ سیاسی مسلط امریکا، خشونت دشمن نشانه توحش است، اما خشونت خودی، اگر در چارچوب قدرت دولت و دستگاه نظامی انجام شود، می ‌تواند با واژگانی چون عدالت، امنیت و بازدارندگی تطهیر شود.

این همان معیار دوگانه‌ ایست که باید بی‌پرده محکوم شود: مساله فقط اعدام نیست، مساله حق انحصاریی است که قدرت امپریالیستی برای تعریف خشونت، مشروعیت ‌بخشیدن به آن و تعیین معنای اخلاقی اعمال خود قایل است.

۲. اعدام به ‌مثابه نمایش قدرت نظامی

حسن در نوامبر ۲۰۰۹ ترسایی در پایگاه فورت هود در ایالت تگزاس، به سوی افراد حاضر در پایگاه تیراندازی کرد. سیزده نفر کشته و ۳۲ نفر زخمی شدند. او که روان ‌پزشک ارتش امریکا بود، در سال ۲۰۱۳ به اتهام قتل عمد در دادگاه نظامی به اعدام محکوم شد. او در جریان محاکمه مسوولیت تیراندازی را پذیرفت و موضع خود را با مخالفتش با جنگ علیه اسلام پیوند داد. این واقعیت‌ها از جنایت او چیزی نمی‌ کاهند و قربانیان و خانواده‌ هایشان شایسته نادیده ‌گرفته‌ شدن نیستند.

اما محکوم‌ کردن جنایت، به معنای تأیید هر شیوه‌ای نیست که دولت برای مجازات مرتکب انتخاب می‌ کند. به ‌ویژه هنگامی که خود دولت، نمایش مرگ را ابزاری برای ارعاب عمومی معرفی می ‌کند.

اگر اعدام طبق برنامه انجام شود، نخستین مورد اجرای حکم اعدام به دست ارتش امریکا از سال ۱۹۶۱ خواهد بود. هگست نیز با ستایش از روحیه ارتش امریکا در جنگ جهانی دوم، این تصمیم را به نوعی بازگشت به سنت نظامی گذشته پیوند زده است. بنابراین، موضوع صرفاً بازگشت به یک روش قدیمی اعدام نیست، مساله احیای نمایشی از قدرت نظامی است که در آن، مرگ محکوم باید هم مجازات باشد و هم پیام سیاسی.

این منطق با تصویری که امریکا از خود به ‌عنوان مدافع آزادی و حقوق بشر ارایه می ‌کند، در تضاد است. دولتی که برای توجیه جنگ ‌هایش از ضرورت دفاع از تمدن سخن می ‌گوید، اکنون می ‌خواهد صحنه مرگ را به ابزار تبلیغاتی تبدیل کند. عمو ترامپ سلام میرساند!

در اینجا باید به یک تناقض دیگر نیز اشاره کرد. ایالات متحده امریکا جامعه‌ایست که با بحران خشونت مسلحانه و تیراندازی‌های مرگبار روبه ‌روست، با این‌حال، پاسخ رسمی به جنایتی که با سلاح گرم انجام شده، نه مواجهه ‌ای ریشه‌ ای با مناسبات تولید، توزیع و دسترسی به سلاح و نه بررسی انتقادی خشونت نظامی، بلکه تشدید نمایش تنبیهی خشونت است.

البته یک اعدام به ‌تنهایی نمی ‌تواند همه علل خشونت مسلحانه در امریکا را توضیح دهد. اما وقتی عالی ‌ترین مقام دفاعی کشور از پخش زنده مرگ برای ایجاد ترس دفاع می ‌کند، روشن است که دولت در پی چه چیزی است: نمایش قدرت، نه بازاندیشی در شرایطی که خشونت در آن بازتولید می ‌شود.

امریکا با این تصمیم نه‌ فقط محکومی را اعدام می ‌کند، بلکه تصویری از نظم سیاسی مطلوب خود را نیز به نمایش می‌ گذارد: نظمی که در آن دولت حق دارد مرگ را به صحنه تبدیل کند و سپس همین نمایش را به نام عدالت بفروشد.

۳. از جوخه آتش تا محاصره فناورانه

در ظاهر، اعدام نیدال حسن و ابتکار موسوم به « سیلیکون ‌صلح » دو موضوع کاملاً متفاوت‌اند. یکی به دستگاه کیفری و نظامی امریکا مربوط است و دیگری به رقابت جهانی بر سر هوش مصنوعی، نیمه ‌رساناها، انرژی و زیرساخت‌های محاسباتی.

اما هر دو را می ‌توان در چارچوب گسترده‌ تری از اعمال قدرت بررسی کرد: قدرتی که از یک سو با ابزارهای نظامی و تنبیهی، اطاعت را تحمیل می‌ کند و از سوی دیگر، با سازمان‌ دهی وابستگی‌های اقتصادی و فناورانه، دامنه انتخاب مستقل دیگران را محدود می ‌سازد.

مقالهٔ یونی هایلبرون، از بنیان ‌گذاران صندوق سرمایه‌ گذاری اسراییلی IL Ventures، درباره «سیلیکون ‌صلح» تصویری روشن از وجه دوم این قدرت ارایه می ‌دهد. به روایت او، وزارت خارجه امریکا این ابتکار را در پایان سال ۲۰۲۵ آغاز کرد و شمار امضاکنندگان آن تا دومین نشست سران در تابستان ۲۰۲۶ به ۲۴ طرف رسید.

هدف اعلام ‌شده، ایجاد چارچوبی برای همکاری میان کشورهای همسو در سراسر زنجیره هوش مصنوعی است: از مواد معدنی حیاتی و طراحی تراشه تا تولید نیمه ‌رسانا، مراکز داده، انرژی، شبکه و کاربردهای هوش مصنوعی.

این حوزه‌ها واقعاً اهمیت راهبردی دارند. هوش مصنوعی بدون تراشه ‌های پیشرفته، برق پایدار، مراکز داده، شبکه‌های ارتباطی و تجهیزات صنعتی قابل اتکا نیست. هر کشوری که به این زیرساخت‌ها دسترسی نداشته باشد یا نتواند در توسعه آن‌ها مشارکت موثر کند، در رقابت فناورانه آسیب‌ پذیر خواهد شد.

اما مساله از جایی آغاز می ‌شود که این واقعیت فنی به مبنای تشکیل یک بلوک ژیوپولیتیکی انحصاری تبدیل می ‌شود.

ها‌یلبرون می‌نویسد که منطق ایتلاف‌های جهانی در حال تغییر است: در کنار قدرت نظامی، اندازه اقتصاد و موقعیت جغرافیایی، توانایی توسعه و استقرار فناوری ‌های پیشرفته نیز به معیار قدرت تبدیل شده است. او از حرکت به ‌سوی اکوسیستم‌ هایی سخن می ‌گوید که بر «اعتماد» و وابستگی متقابل فناورانه استوارند.

اما اعتماد میان چه کشورهایی و براساس چه منافعی تعریف می‌ شود؟ چه کسی تصمیم می ‌گیرد کدام کشور قابل اعتماد است؟ چه کسی دسترسی به فناوری را تضمین یا مسدود می ‌کند؟ و چه کسانی از قواعد جدید سود می ‌برند؟

وقتی پاسخ این پرسش‌ها در اختیار قدرت‌های مسلط و شرکت‌های بزرگ فناوری قرار می ‌گیرد، زبان همکاری می ‌تواند به پوششی برای سازمان‌ دهی سلسله‌ مراتبی تازه تبدیل شود، سلسله‌ مراتبی که در آن، برخی کشورها طراح و مالک فناوری‌اند و دیگران مصرف ‌کننده، وابسته یا محروم از دسترسی.

«سیلیکون‌صلح» را باید در همین بستر نقد کرد: صلحی که با ایجاد بلوک‌های فناورانهٔ انحصاری و محدودکردن دسترسی رقبا سازمان می ‌یابد، الزاماً صلحی برای جهان نیست، می‌تواند صورت تازه‌ای از رقابت امپریالیستی باشد.

در این ساختار، کنترول صادرات، محدودیت انتقال فناوری، تحریم و محروم‌ سازی از تجهیزات پیشرفته به ابزارهایی برای اعمال فشار تبدیل می ‌شوند. دفتر صنعت و امنیت وزارت بازرگانی امریکا (BIS) یکی از نهادهای مهم در اجرای کنترل‌های صادراتی این کشور است. هنگامی که دسترسی به فناوری‌ های حیاتی به تصمیم‌های سیاسی واشنگتن گره می‌ خورد، زیرساخت صنعتی و علمی دیگر کشورها نیز در معرض فشار خارجی قرار می‌ گیرد.

این همان جایی است که رقابت فناورانه با سلطه ژیوپولیتیکی پیوند می ‌خورد. تراشه (Chip ‌)‌جای نفت را به ‌طور کامل نگرفته است، اما به یکی از منابع حیاتی قدرت تبدیل شده، منبعی که کنترول آن می ‌تواند بر صنعت، ارتباطات، هوش مصنوعی و توان نظامی کشورها اثر بگذارد.

۴. اسراییل: از متحد منطقه‌ای تا گره گاه راهبردی در فناوری امریکا

مهم‌ ترین بخش مقاله هایلبرون، توصیف جایگاه اسراییل در زنجیره فناوری است. البته باید انگیزه نویسنده را نیز درنظر گرفت: او از فعالان سرمایه‌ گذاری خطرپذیر اسراییلی است و آشکارا می‌ کوشد ظرفیت‌های فناوری پیشرفته کشور خود را به‌عنوان فرصتی راهبردی برای سرمایه ‌گذاران و شرکای امریکایی معرفی کند. نوشتهٔ او همزمان یک تحلیل ژیوپولیتیکی و تلاشی برای جلب سرمایه و سفارش‌های صنعتی است.

اما همین متن، با وجود هدف تبلیغاتی‌اش، اطلاعات مهمی درباره منافعی که اسراییل در پی تثبیت آن‌هاست در اختیار می‌ گذارد.

به گفته تحلیگران چینی، اسراییل به بزرگ ‌ترین مرکز تحقیق و توسعه انویدیا در خارج از امریکا تبدیل شده و تیم‌ های اسراییلی در توسعه چهار تراشه از شش تراشه پلتفرم محاسباتی Rubin نقش داشته‌اند. این ادعاها باید در چارچوب اطلاعاتی که نویسنده ارایه می‌ کند خوانده شوند، اهمیت سیاسی آن‌ها نیز به معنای مستقل ‌بودن کامل همه جزییات از بررسی بیشتر نیست.

با این‌ حال، جهت ‌گیری راهبردی روشن است. اسراییل می ‌خواهد نه صرفاً به‌ عنوان بازاری برای محصولات فناوری امریکایی، بلکه به‌عنوان یکی از مراکز طراحی، توسعه و نوآوری در زنجیره‌های حساس فناوری جایگاه خود را تثبیت کند.

این جایگاه به نیمه‌رساناها ( Semiconductors) محدود نمی ‌شود. حوزه‌هایی که هایلبرون بر آن‌ها تأکید می ‌کند عبارت‌اند از طراحی تراشه ، نرم‌افزارهای نیمه ‌رسانا، فوتونیک، حس گرها( Sensoren)، سخت‌افزار هوش مصنوعی، امنیت سایبری و فناوری‌های دوکاربردی، یعنی فناوری‌هایی که می‌ توانند هم استفاده غیرنظامی داشته باشند و هم در خدمت اهداف نظامی و امنیتی قرار گیرند.

اهمیت این حوزه‌ها از آن روست که مرز میان صنعت فناوری و دستگاه‌های نظامی و امنیتی روزبه‌ روز نفوذپذیرتر می‌ شود. حسگرها، تحلیل داده، سامانه‌ های شناسایی، امنیت شبکه و هوش مصنوعی می‌ توانند هم در تولید صنعتی و هم در نظارت، اطلاعات و عملیات نظامی به کار گرفته شوند.

بنابراین، ادغام ظرفیت‌ های اسراییل در این شبکه‌ ها را نمی ‌توان صرفاً با واژه «همکاری» توضیح داد. سخن از شکل ‌گیری وابستگی‌ها و منافع متقابلی است که می ‌توانند جایگاه اسراییل را در محاسبات راهبردی امریکا تقویت کنند.

اسراییل در دسامبر ۲۰۲۵ ترسایی به‌عنوان عضو موسس به ابتکار سیلیکون ‌صلح پیوست و در جنوری ۲۰۲۶ نیز امریکا و اسراییل بیانیه‌ مشترک درباره هوش مصنوعی، پژوهش و فناوری‌ های حیاتی منتشر کردند. اکنون مساله اینست که این تعهدات چگونه به پژوهش مشترک، خریدهای راهبردی، سرمایه ‌گذاری و پیوند های صنعتی پایدار تبدیل می ‌شوند.

از نگاه سرمایه‌ گذاران اسراییلی، این فرایند فرصتی برای افزایش نفوذ کشورشان در زنجیره‌های حیاتی اقتصاد جهانی است. از نگاه انتقادی، همین فرایند نشان می‌ دهد که اسراییل چگونه می ‌تواند از طریق ظرفیت‌های تخصصی و مشارکت در فناوری ‌های حساس، جایگاه خود را در معماری قدرت امریکا عمیق ‌تر کند.

اسراییل فقط از حمایت نظامی و دیپلوماتیک امریکا بهره نمی ‌برد، می ‌کوشد به یکی از تامین‌ کنندگان ظرفیت‌های فناورانه و امنیتی‌ای تبدیل شود که امریکا برای رقابت جهانی به آن‌ها نیاز دارد. این تحول، رابطه دو کشور را از اتحاد سیاسی و نظامی فراتر می‌ برد و آن را به شبکه‌ای چندلایه از منافع صنعتی، امنیتی و راهبردی پیوند می‌زند.

۵. نفوذ اسراییل در امریکا: شبکه‌ای از فناوری، امنیت، لابی و سیاست

برای درک نفوذ اسراییل در امریکا، باید از دو خطای متضاد دوری کرد.

خطای نخست، انکار یا کوچک ‌شمردن نقش نهادها و شبکه‌ های حامی اسراییل در سیاست امریکاست.

خطای دوم، فروکاستن همهٔ تصمیم‌های واشنگتن به ارادهٔ یک دولت خارجی، گویی امریکا فاقد منافع مستقل، تضادهای داخلی و طبقات حاکم خود است.

واقعیت سیاسی پیچیده ‌تر و در عین حال برای نقد امپریالیزم مهم‌ تر است: نفوذ از طریق شبکه‌ های نهادی، منافع مشترک، دسترسی به مراکز تصمیم‌ گیری، قدرت اقتصادی، همکاری امنیتی و ایتلاف‌های سیاسی اعمال می ‌شود. چنین شبکه‌ هایی می ‌توانند سیاست یک دولت را شکل دهند، بدون آنکه لازم باشد ادعا کنیم همه تصمیم‌ها از یک مرکز واحد صادر می ‌شوند.

در مورد اسراییل، دست ‌کم چهار بُعد این رابطه اهمیت ویژه دارد.

نخست، فناوری و سرمایه.

حضور شرکت‌های امریکایی در اسراییل، فعالیت مراکز تحقیق و توسعه و پیوندهای سرمایه‌ گذاری، منافع اقتصادی و صنعتی مشترکی ایجاد می‌ کنند. هرچه این پیوندها به فناوری‌های حساس ‌تر، زیرساخت‌های محاسباتی و سامانه‌های دوکاربردی گسترش یابند، جایگاه اسراییل در محاسبات راهبردی امریکا نیز می ‌تواند تقویت شود. شرکت‌ هایی که به تخصص، نیروی انسانی و مراکز توسعه اسراییلی وابسته ‌اند، برای حفظ این پیوندها انگیزه‌های اقتصادی خواهند داشت.

دوم، امنیت و اطلاعات.

همکاری‌های امنیتی و سایبری امریکا و اسراییل سابقه ‌ای طولانی دارند. شبکه‌ های مرتبط با امنیت سایبری، تحلیل داده، نظارت و فناوری‌های نظامی در نقطه‌ای قرار گرفته ‌اند که بخش مهمی از فناوری پیشرفته امروز در آن متمرکز است. گسترش هوش مصنوعی، اهمیت این همکاری‌ها را افزایش می ‌دهد، زیرا همان فناوری‌هایی که برای دفاع از شبکه‌ ها یا تحلیل داده به کار می ‌روند، ممکن است در ردیابی، نظارت و هدف‌گیری نیز استفاده شوند.

سوم، لابی‌گری و سیاست داخلی

 آیپک و دیگر سازمان‌های حامی اسراییل از بازیگران شناخته ‌شده سیاست امریکا هستند. فعالیت آن‌ها در کنگره، ارتباط با سیاستمداران و مشارکت در رقابت‌های انتخاباتی، به ‌ویژه در انتخابات مقدماتی، بخشی از سازوکار واقعی سیاست ‌گذاری در واشنگتن است. حمایت گسترده دو حزب از اسراییل نیز نشان می‌ دهد که این رابطه به یک جناح سیاسی محدود نیست. این نفوذ باید از طریق سازوکارهای مشخص و قابل بررسی آن تحلیل شود، نه با ادعاهای کلی و اثبات‌نشده.

چهارم، رسانه و چارچوب‌بندی سیاسی

 در پوشش جنگ ‌های خاورمیانه، انتخاب واژگان، تعیین نقطه آغاز روایت، برجسته‌ کردن برخی قربانیان و کمرنگ‌ کردن برخی دیگر، بر برداشت عمومی از منازعه اثر می ‌گذارد. چارچوب‌هایی چون «دفاع از خود»، «مبارزه با تروریزم» و «درگیری» می ‌توانند در مواردی خشونت ساختاری، اشغال و نابرابری قدرت را به حاشیه برانند. نقد این الگوها به معنای ادعای کنترول یکپارچه رسانه ‌ها نیست، مساله، بررسی منافع نهادی، گرایش ‌های سیاسی و معیارهای نابرابری است که در تولید روایت عمومی عمل می ‌کنند.

این چهار حوزه مستقل از یکدیگر نیستند. همکاری فناورانه می ‌تواند پیوندهای امنیتی را عمیق ‌تر کند، همکاری امنیتی می ‌تواند برای روابط صنعتی اهمیت پیدا کند، لابی‌ گری می ‌تواند بر فضای سیاسی حمایت از این روابط اثر بگذارد، و چارچوب‌ بندی رسانه‌ ای می‌ تواند هزینه سیاسی مخالفت با آن‌ها را کاهش دهد.

از این منظر، نفوذ اسراییل نه یک افسانه توطیه ‌آمیز است و نه موضوعی که بتوان آن را به چند قرارداد نظامی محدود کرد. مساله، شبکه ‌ای از روابط است که در آن منافع دولت اسراییل با بخش‌هایی از سرمایه فناوری، دستگاه امنیتی، سیاستمداران و نهادهای امریکایی تلاقی می ‌کند.

۶. چرا دوران ترامپ اهمیت دارد؟

بازگشت ترامپ به کاخ سفید در جنوری ۲۰۲۵ ترسایی را باید در بررسی مرحله جدید رابطه امریکا و اسراییل جدی گرفت. دولت ترامپ در چارچوب سیاست خارجی و امنیتی خود، به تقویت اتحاد با اسراییل اهمیت ویژه‌ای داده است. با این‌ حال، برای اثبات اینکه اسراییل از زمان بازگشت ترامپ به «تمام مراکز مهم تصمیم ‌گیری امریکا» وارد شده، به شواهد مشخص درباره انتصاب‌ ها، ساختارهای مشورتی، قراردادها، تصمیم‌ های اجرایی و مسیرهای نفوذ نیاز است. صرف وجود روابط نزدیک،   چنین ادعای فراگیری را اثبات نمی ‌کند.

اما برای دیدن جهت حرکت، نیازی به ادعای کنترل کامل نیست.

وقتی پیوندهای نظامی و امنیتی قدیمی با همکاری‌ های تازه در هوش مصنوعی، نیمه ‌رساناها و فناوری‌های حیاتی همراه می‌ شوند، اسراییل امکان می‌ یابد در حوزه‌هایی حضور داشته باشد که مستقیماً با اولویت‌ های راهبردی امریکا مرتبط‌ اند. در چنین شرایطی، نفوذ فقط به ملاقات با مقام‌های سیاسی یا فعالیت لابی‌ها محدود نمی ‌ماند، در ساختارهای صنعتی، پژوهشی، امنیتی و تصمیم ‌گیری نیز شکل می ‌گیرد.

این تحول را باید با دقت پیگیری کرد: چه شرکت‌هایی قراردادهای راهبردی دریافت می ‌کنند؟ چه مراکزی در پژوهش‌های مشترک مشارکت دارند؟ چه فناوری‌هایی وارد سامانه‌ های نظامی و امنیتی می ‌شوند؟ چه کسانی در تعیین اولویت‌ های بودجه‌ای و سیاست ‌های صادراتی نقش دارند؟ و چه تصمیم‌ هایی به سود تعمیق این وابستگی‌ها گرفته می‌ شوند؟

این پرسش‌ها راهی برای آشکارکردن سازوکارهای واقعی نفوذ هستند. آن‌ها به ‌جای جایگزین‌ کردن تحلیل با شعار، نشان می ‌دهند قدرت چگونه در نهادها و مناسبات مادی تثبیت می ‌شود.

از این منظر، مساله فقط میزان نفوذ اسراییل در دولت ترامپ نیست، مساله آنست که آیا مناسبات دو کشور در حال ورود به مرحله‌ای است که منافع مشترک فناورانه و امنیتی، هزینه تغییر سیاست امریکا را افزایش می ‌دهند و گزینه‌های پیش روی سیاست ‌گذاران را محدود می‌ کنند.

چنین رابطه‌ای می ‌تواند حتا بدون فرمان ‌برداری کامل یک طرف از طرف دیگر، تأثیر عمیقی بر سیاست خارجی امریکا بگذارد. دولت‌ها در خلأ تصمیم نمی‌ گیرند، آن‌ها درون شبکه ‌ای از تعهدات، منافع اقتصادی، فشارهای سیاسی و ملاحظات امنیتی عمل می ‌کنند. هرچه این شبکه متراکم‌ تر شود، تغییر مسیر نیز دشوارتر خواهد شد.

این همان بُعد ساختاری نفوذ است که باید آن را جدی گرفت.

۷. یک نظم، دو ابزار سلطه

اکنون می ‌توان به نقطه اتصال دو موضوع بازگشت.

در ماجرای اعدام نیدال حسن، دولت امریکا از نمایش مرگ برای انتقال پیام بازدارندگی استفاده می‌ کند. در پروژهٔ سیلیکون‌ صلح، قدرت‌ های همسو می ‌کوشند با سازمان ‌دهی زنجیره‌ های فناوری، دسترسی به زیرساخت‌های حیاتی را مدیریت کنند و مزیت راهبردی خود را حفظ کنند. در هر دو مورد، قدرت نه‌ فقط در توانایی انجام یک عمل، بلکه در توانایی تعیین قواعد، تحمیل هزینه و محدودکردن انتخاب دیگران نهفته است.

این دو پدیده از نظر اخلاقی و سیاسی یکسان نیستند و نباید تفاوت میان مجازات کیفری و رقابت ژیوپولیتیکی را نادیده گرفت. اما هر دو را می‌ توان در چارچوبی وسیع‌ تر از سیاست قدرت بررسی کرد: دولتی که در داخل از نمایش خشونت برای ارعاب دفاع می ‌کند، در خارج نیز از ابزارهای نظامی، اقتصادی و فناورانه برای حفظ برتری خود بهره می ‌گیرد.

در این نظم، واژگان رسمی نقشی تعیین‌ کننده دارند. اعدام به «عدالت» تبدیل می ‌شود، کنترول صادرات به «امنیت اقتصادی»، محدودکردن دسترسی رقبا به «اعتماد»، و گسترش شبکه‌های راهبردی به «همکاری». این واژه‌ها لزوماً در همه موارد بی ‌معنا یا دروغین نیستند، اما می ‌توانند روابط واقعی قدرت و منافع مادی پشت آن‌ها را پنهان کنند.

نقد امپریالیستی باید از همین‌ جا آغاز شود: از بررسی اینکه چه کسی قواعد را می ‌نویسد، چه کسی از اجرای آن‌ ها سود می ‌برد، چه کسی مصارف را می ‌پردازد و چه کسی از حق تعریف مشروعیت برخوردار است.

در این میان، اسراییل جایگاهی مهم دارد. ظرفیت‌های فناوری و امنیتی آن، در کنار حمایت سیاسی امریکا و شبکه ‌های نهادی دو کشور، می ‌تواند به تحکیم بلوکی کمک کند که در پی حفظ برتری فناورانه و راهبردی خود است. این رابطه را نباید از منافع گسترده‌ تر سرمایه و قدرت امریکا جدا کرد، همان‌ طور که نباید نقش مستقل دولت اسراییل و تلاش آن برای گسترش نفوذ خود را نادیده گرفت.

۸. حق ندارند بربریت خود را عدالت بنامند

امریکا نمی‌ تواند با معیارهای دوگانه برای دیگران حکم صادر کند و سپس انتظار داشته باشد که خشونت خود را با تغییر نام، اخلاقی جلوه دهد. اگر نمایش علنی مرگ برای ایجاد ترس در کشوری دیگر نشانه بربریت است، واشنگتن نیز نمی ‌تواند همان منطق را با واژگان نظامی و قضایی تطهیر کند.

همچنین نمی‌توان از صلح و اعتماد سخن گفت، اما هم ‌زمان بلوک‌هایی فناورانه ساخت که در آن‌ها دسترسی به دانش، تجهیزات و زیرساخت‌های حیاتی به همسویی سیاسی مشروط شود. همکاری علمی و صنعتی می‌ تواند به رفاه عمومی کمک کند، اما هنگامی که به ابزار انحصار و فشار ژیوپولیتیکی بدل می‌شود، باید منافع و پیامدهای آن را آشکارا نقد کرد.

و نمی‌توان نقش اسراییل را در این روند به یک اتحاد معمولی تقلیل داد. گسترش پیوندهای فناورانه، امنیتی و سیاسی میان امریکا و اسراییل، مساله‌ای واقعی و دارای پیامدهای راهبردی است. هرچه این پیوندها عمیق‌تر شوند، بررسی دقیق راه‌های نفوذ، سازوکارهای تصمیم‌ گیری و منافع مشترک اهمیت بیشتری پیدا می ‌کند.

نقد این مناسبات نه به نظریه توطیه نیاز دارد و نه به ادعای اینکه یک دولت خارجی همه‌ چیز را کنترول می‌کند. کافی است شبکه‌های واقعی قدرت را ببینیم و نشان دهیم چگونه سرمایه، فناوری، امنیت و سیاست به یکدیگر متصل می‌شوند.

مساله اصلی، نه فقط بربریت یک اعدام یا نفوذ یک متحد، بلکه نظمی است که در آن قدرت‌های مسلط می ‌خواهند هم حق تعیین معنای عدالت را در انحصار خود داشته باشند و هم قواعد دسترسی جهان به فناوری را مطابق منافع خویش تنظیم کنند.

این نظم باید نقد شود، هم در صحنه اعدام و هم در اتاق‌های تصمیم ‌گیری، آزمایشگاه‌ها، مراکز داده و شبکه‌های سرمایه ‌گذاری. زیرا سلطه امروز تنها با سلاح اعمال نمی ‌شود. گاه با نمایش مرگ، گاه با تحریم، گاه با کنترول تراشه و گاه با پیوندهایی شکل می ‌گیرد که به‌ تدریج منافع یک بلوک را در ساختارهای قدرت تثبیت می‌کنند.

آنچه واشنگتن «عدالت» می‌نامد، باید با معیارهای خود آن سنجیده شود، آنچه «صلح» می ‌نامد، باید از منظر منافع و محرومیت‌هایی بررسی شود که تولید می‌کند، و آنچه «همکاری» می‌خواند، باید از نظر مناسبات قدرتی که در پس آن قرار دارد، مورد پرسش قرار گیرد.

هیچ دولتی حق ندارد خشونت خود را عدالت بنامد، انحصار خود را صلح معرفی کند و نفوذ راهبردی متحدانش را بیرون از دسترس نقد عمومی قرار دهد./ جنوب جهانی

   

بامـداد ـ سیاسی ـ ۱/ ۲۶ـ ۱۲۰۱۰                         

 Copyright ©bamdaad 2026

 

 

 

انتقادهای چه گوارا به گوش رهبران اتحاد شوروی نرفت!

ساویتسکایا راسیا

در سالگرد تاسیس انجمن دوستی اتحاد شوروی و کوبا در شهر مسکو به مدت یک هفته علاوه بر مراسم جشن و سخنرانی، جلسات علمی نیز برگزار شد.

۱۱ نوامبر ۱۹۶۴ ترسایی روزی است که انجمن دوستی اتحاد شوروی و کوبا تشکیل شد. اولین رییس این انجمن را یوری گاگارین ، اولین انسانی که به فضا رفت برعهده داشت.

بعدها ریاست انجمن دوستی روسیه و کوبا را اولین فضا نورد کوبایی - امریکای لاتینی آرنالدو تایمو، بر عهده گرفت.

نیکولای لیونوف ، یکی از مشهورترین ماموران امنیتی خارج از مرزهای اتحاد شوروی درباره دوستی اتحاد شوروی و گوبا گفت:

« به یاد بیاوریم که اتحاد شوروی با همه امکانات خود کمک کرد تا انقلاب کوبا راه دشوار سازندگی و مقابله با تجاوزات ایالات متحده امریکا را پشت سر بگذارد. رهبران کوبا همواره بر سپاسگزاری خود از حمایت کشور شورا ها تاکید بسیار داشته اند. فیدل کاسترو سال ۱۹۶۳ طی مسافرتی که به کشور ما داشت، من به عنوان مترجم در جلسات متعدد، صحبت های او را برای مقامات به روسی ترجمه میکردم. فیدل بارها در سخنرانی های خود تکرار کرد "کوبا درهیچ شرایطی به اتحاد شوروی پشت نخواهد کرد". در آزمون مرگ و زندگی بحران موشکی کوبا رهبران آن کشور به نحو شایان توجهی بر دوستی و برادری دو کشور پا فشاری کردند. رابطه مادی و معنوی مردم کوبا و خلق های اتحاد شوروی در هر شرایطی مثال زدنی بود. آن ها تعهدات اخلاقی خود را در شرایط ناگوار بعد از اتحاد شوروی نیز با مردم روسیه همواره ابراز کردند ».

املیو لوسادا گارسیا"۷ سفیر کوبا در فدراسیون روسیه گفت:

« با پیروزی انقلاب کوبا، کشور شوراها برای باز سازی کشورما بدون هیچگونه چشم داشتی سیل متخصصان خود را به کوبا فرستاد. درهای مدارس و مراکز آموزشی خود را به روی ده ها هزار جوان ما گشود، از هیچگونه کمک مادی و معنوی به خلق کوبا دریغ نکرد. در شرایط سخت و دشوار وضعیت داخلی و خارجی شهروندان ما هیچ زمان کشور خود را تنها احساس نکردند.

پس از نیم قرن، وقتی به گذشته نگاه می کنیم، علیرغم سیاست های تجاوزگرانه ایالات متحده امریکا نسبت به کوبا، ما کشور خود را کشوری با ثبات، با پرنسیب های اجتماعی شایان توجه و دوست خلق ها می یابیم. ما امروزه شرایط دشوار مردم روسیه که توسط غربی ها مورد تهدید واقع شده اند را درک می کنیم. دولت و خلق کوبا از همه امکانات خویش بهره خواهند گرفت تا تحریم های غرب جهت تحت فشار قرار دادن مردم روسیه را بی اثر کنند.»

فرناندو گونزالس، یکی دیگر از قهرمانان کوبا که به جرم میهن پرستی سال ها در زندان های امریکا به سر برد درباره سابقه دوستی مردم روسیه و کوبا از تلاش دوستان و رفقای روس خود مبنی بر تشکیل کمیته آزادی او و به نتیجه رسیدن کوشش ها سپاسگزاری کرد.

واسیلی ترشوک ، رییس کمیته «دوستی اوکرایین و جزیره آزادی »- کوبا - گفت:

« پایه گذاری انجمن دوستی به ابتکار دو تن از مشهورترین چهره های جهانی ارنستو چه گوارا ، انقلابی و اینترناسیونالیست و یوری گاگارین ، اولین فضانورد جهان تشکیل شد. مهم ترین وجه مشخصه بنیانگذاران چنین انجمنی، تحقق آرزوهای انسان دوستانه آن ها برای دست یابی به عدالت اجتماعی و آزادی بود. به همین دلیل این دو نفر تبدیل به سمبل آرزوهای فروخورده تاریخی میلیون ها انسان شدند..»ّ

دختر چه گوارا آلیدا گوارا ، یکی دیگر از اعضای انجمن دوستی روسیه و کوبا گفته بود:

« اگر چه یوری گاگارین و چه گوارا دیگر حضور جسمانی ندارند، اما ایده ها و آرزوهای بلند آنان در سراسر جهان پراکنده اند. ما سعی می کنیم تا روابط دوستی مردم کوبا و خلق های روسیه هر چه بیشتر تعمیق یابد وتبدیل به اتحاد و یگانگی مستحکم تری گردد.»

آلیدا گوارا یاد آور شد که ارنستو چه گوارا در آن زمان از سیاست های داخلی و خارجی رهبران وقت اتحاد شوروی بشدت انتقاد می کرد، اما در آن موقع گوش شنوایی برای انتقادات او وجود نداشت. با کمال تاسف زندگی درستی ارزیابی او را به اثبات رساند و اتحاد شوروی با تمام عظمت خود از هم پاشید. با تمام این تفاصیل ما به دوستی و رابطه برادری خلق ها باور داریم. کمک های برادرانه اتحاد شوروی به مردم کوبا از یاد ها نخواهد رفت./راه توده

 

 

بامـداد ـ سیاسی ـ ۱/ ۲۶ـ ۱۵۰۱۰                         

 

 Copyright ©bamdaad 2026

 

 

 

یادداشت یک رفیق

(۸‌)

احمد شاهین

جلسات سازمان همکاری‌های شانگهای، بریکس و اکنون فورمات مسکو، در ۵ اکتوبر سال روان ترسایی با اندک فاصله زمانی، نمود اضطراب و نگرانی کشورهای منطقه را نمایی می‌ دارد.

از سوی دیگر، این پیام رانیز در بر دارد که بازیگران اصلی و درشت منطقه، پویایی را بر بستر پویش با دینامیزم در پرداختن به قضیه افغانستان راستا داده‌اند،به ویژه این ‌که بجز از چین، روسیه، ایران، قزاقستان، قرغزستان، تاجیکستان، ازبکستان، هند و پاکستان به عنوان اعضای اصلی فورمات، مصر و بلاروس به مثابه مهمان، حضوریافتگان این نشست بودند ، که این بودش نیز به سنگینی و اهمیت آن می آفزاید.

تسلسل این نشست‌ها نمودار را به نمایش می ‌گذارند که قضیه افغانستان چارچوب منطقه‌ یی داشته و این پیام را نیز در بردارد که موضوع کشور افغان‌ها به اجندای شتابنده ای منطقه وارد شده است.

درهمآهنگی با این صورت گرفته‌ ها باید های زیرین را پیشنهاد می‌دارم:

ـ ترقیخواهان بایستی به صدای تأثیرگذار در تغییرات ژیوپولیتیکی منطقه که بر افغانستان اثر می ‌گذارند، تبدیل گردند ، که بی ‌تردید این بانگ نه تنها در کشور که در منطقه نیز طنين خواهد داشت. این آن زمان است که به انسجام برسند و پایگاه فکری خود را در امروزین بازتعریف نمایند.

تکه ‌تکه شدن جریان دموکراتیک و اختلافات در زنجیره‌ی تفاهم این پارچه‌ ها ،بستر مغشوشی را هموار نموده که حضورش را در چشم ‌انداز معادله ای آتی قدرت در هاله ای از ابهام قرار می ‌دهد.

ـ برای آن‌ که ترقیخواهان خود را بهتر نمایندگی کنند، «چتر ترقیخواهان» به عنوان پلاتفرم شایسته به طور فزاینده در این راستا مبتواندمورد استفاده قرار گیرد.

تکاپو و دینامیزم تلاش در جهت یاد شده بایستی ازنمادگریی بی ‌اثر فراتر رود. چتر ترقیخواهان به خودی خود هدف نیست، این موجودیت به عنوان نخستینه و ابزاری برای یک ‌پارچگی استراتیژیک می ‌تواند مورد استفاده قرار گیرد.

ترقیخواهان باید تلاش نمایند تا از نمادگرایی بی اثر به یک استراتیژی موثر پا گذارند. عطالت و کرختی، این پوتنسیال را به فراموشخانه و مخزن تاریخ پرتاب می‌کند.

جمع‌بندی :

زایش نظم جدید جهانی مولود تعامل بازیگران و قدرت‌های سترگ کره خاکی است. در این بستر حل کشاله ای افغانستان نیز کلید می ‌خورد.

اکنون اختلافات در مدارهای شرق و غرب با آشکارا خودنمایی دارد، امادرنهایت هردو در مسیر ومدار واحد به یک نقطه ای مشترک خواهند رسید ، که آن را تعامل ژیوپولیتیک گویند.

تا آن زمان این فاصله‌ تاریخی برای ترقیخواهان کشور یک فرصت است. بایسته است تا این فرصت را به دست‌آورد پایدا در راستای انسجام این مجموعه تبدیل نمود. نهایت اینکه اگرترقیخواهان قرار برین دارند تا به عنوان یک باید وارد سناریوی (گفتمان سیاسی) بازیگران تیاتر جهانی شوند، بایستی به انسجام برسند.

باحرمت

 

 

بامـداد ـ سیاسی ـ ۱/ ۲۶ـ ۱۱۰۱۰                         

Copyright ©bamdaad 2026