در پیوست با پایه گذاری « ناتوی اسلامی » درعربستان سعودی :
پیمان دفاعی مکـه، ایتلافی در جستجوی دشمن؟

حمید علوی
چند ساعت پس از پایان مراسم عظیم اربعین در عراق، در حالی که هنوز میلیونها زایر در خاک این کشور حضور داشتند، پاکستان و عربستان سعودی و ترکیه پیمانی سه جانبه با عنوان موافقتنامه دفاعی مشترک مکه امضا کردند، توافقی که در نگاه نخست بسط همان پیمان پیشین میان پاکستان و عربستان به نظر می رسد، اما در بطن خود، لایههای پیچیده تری از محاسبات سیاسی و امنیتی را در خود پنهان کرده است. این همزمانی اتفاقی نیست. پیش تر گزارشهایی منتشر شده بود مبنی بر اینکه با پایان یافتن مراسم اربعین طی روزهای آینده، احتمال واکنش عراق یا برخی جریانه ای مقاومت در این کشور نسبت به حملات پیشین عربستان سعودی افزایش خواهد یافت. از این زاویه، زمان بندی این پیمان را باید عمدتاً در پیوند با همین نگرانی فهمید، نگرانی از تلافی جویی احتمالی که ریاض می کوشد پیش از وقوع آن، خود را در پوششی از حمایت منطقهای قرار دهد.
اما فراتر از این ملاحظه زمانی، این پیمان بازتاب دهنده واقعیتی بنیادین تر است: کشورهای منطقه به این نتیجه رسیدهاند که پایگاههای نظامی امریکا دیگر ضامن امنیت متحدانش نیستند. جنگ اخیر به روشنی این حقیقت را برملا کرد، چرا که پایگاههای امریکایی مستقر در منطقه خود هدف حملات ایران قرار گرفتند و هر کشوری که میزبان چنین پایگاه هایی باشد، عملاً خود را در معرض تهدید مستقیم قرار داده است. به بیان دیگر، مصارف میزبانی از نیروهای امریکایی برای این دولتها به شکل چشمگیری بالا رفته، و همین امر آنها را به جست وجوی سازوکارهای تازهای برای دفاع از خود، مستقل از چتر حمایتی واشنگتن، واداشته است. این پیمان، در واقع اعترافی ضمنی به ناتوانی امریکا در حراست از متحدان منطقه ایاش است، اعترافی که نشان می دهد این کشورها اکنون ترجیح می دهند با هماهنگی میان خودشان، بدون تکیه بر واشنگتن، امنیت خویش را تامین کنند و این خود یکی از دستاوردهای غیرمستقیم جنگ اخیر به شمار می رود.
با این حال، محرک هر یک از این سه کشور برای پیوستن به این توافق یکسان نیست.
ترکیه بیش از هر چیز خود را در برابر اسراییل آسیب پذیر میبیند، نه در برابر ایران، و از این رو در پی ایجاد بازدارنده گی در برابر تلآویو است.
عربستان سعودی اما رقیب اصلی خود را ایران و متحدان منطقهای آن می داند و انگیزه اصلی اش برای ورود به این پیمان همین تهدید ادراک شده از سوی تهران است.
پاکستان نیز بیش از هر چیز به دنبال ارتقای نفوذ منطقهای خویش است، به ویژه در شرایطی که هند، رقیب دیرینهاش، حضوری فعال و رو به گسترش در منطقه دارد.
بنابراین آن چه این سه کشور را ذیل یک سند مشترک گردهم آورده، نه یک دشمن واحد، بلکه سه محاسبه جداگانه است که به طور موقت در یک قالب سیاسی همگرا شدهاند.
با وجود این، به دشوار می توان این پیمان را جدی گرفت. برای مقایسه، حتا قدرتمند ترین اتحاد نظامی جهان یعنی ناتو که در مواد چهارم و پنجم منشور خود هرگونه حمله به یکی از اعضا را حمله به تمامی اعضا تلقی می کند و آنان را به دفاع مشترک ملزم می سازد، هنگامی که راکتها و پهپادهای روسی به خاک پولند اصابت کردند، هیچ واکنش عملی از خود نشان نداد، زیرا مصارف درگیری مستقیم با روسیه برای اعضای ناتو غیرقابل تحمل بود. در نهایت، این موازنه واقعی قدرت است که میزان کارآمدی چنین پیمان هایی را تعیین می کند، نه متن مکتوب آنها. اگر قدرتمندترین پیمان نظامی جهان در عمل اجرا نشده، چگونه می توان انتظار داشت که اگر اسراییل به ترکیه حمله کند، عربستان سعودی به دفاع از آن برخیزد، یا اگر ایران پایگاههای امریکایی در خاک عربستان را هدف قرار دهد، ترکیه دست به مداخله نظامی علیه ایران بزند؟ چنین سناریوهایی، دست کم در شرایط کنونی، بیشتر به تخیل سیاسی شبیه اند تا برنامهای عملیاتی.
هدف اصلی از امضای این سند، بنابراین، بیش از آن که نظامی باشد، سیاسی و نمادین است، پیامی است به این مضمون که کشورهای منطقه، به ویژه متحدان سنتی امریکا، در پی افزایش توان بازدارنده گی خود و بالا بردن مصارف هرگونه تعرض احتمالی از سوی اسراییل یا ایران هستند. اما همگان، از جمله خود امضا کننده گان، بهخوبی می دانند که پیاده سازی عملی چنین تعهداتی تا چه اندازه دشوار خواهد بود.
نکته دیگری که نباید نادیده گرفت، کارکرد این پیمان برای مصرف داخلی هر سه کشور است. عربستان سعودی می تواند خود را قدرتمندتر جلوه دهد وقتی که پاکستانِ دارای سلاح هستهای و ترکیه با ارتش قدرتمند اش در کنار او ایستادهاند، در حالی که هم ترکیه و هم پاکستان با بحرانهای اقتصادی جدی دست به گریباناند. وضعیت اقتصادی پاکستان به ویژه وخیم است، و اقتصاد ترکیه نیز چندان روی خوش نشان نمی دهد. این تصور رایج در منطقه که عربستان سعودی مساوی است با ثروت و سرمایه گذاری بیدریغ، خود محل تردید جدی است، کافی است به تجربه لبنان اشاره کرد که پانزده سال است چشم انتظار کمکهای مالی سعودی مانده و هیچ گاه به تحقق نپیوسته است. حتا پاکستان چند ماه پیش ناچار شد ده میلیارد دلار از امارات وام بگیرد، مبلغی که برای کشوری با جمعیتی نزدیک به دوصد میلیون نفر چندان چاره ساز نیست.
***
در همین بازه زمانی، تحولات میدانی در یمن نیز شتاب گرفته است. نیروهای یمنی نه تنها محاصره دریایی خود علیه عربستان سعودی را تشدید کردهاند، بلکه دست به حملات پیش گیرانه علیه مزدوران تحت حمایت ریاض در ولایات حضرموت و مأارب نیز زدهاند، حملاتی که به گفته دولت نجات ملی یمن و شورای عالی سیاسی این کشور، پیش از آن که این نیروها بتوانند حمله ای سازمان یافته علیه مناطق تحت کنترول یمنی ها ترتیب دهند، صورت گرفته و به کشته و زخمی شدن دهها تن از آنان انجامیده است. نکته مهمی که در تحلیل این رویدادها باید مورد توجه قرار گیرد، تصور نادرستی است که یمنیها را صرفاً بازوی نیابتی ایران یا نیرویی هم سنخ با سپاه پاسداران یا گروههای عراقی می پندارد. واقعیت این است که یمنیها به شکل مستقل عمل می کنند، هرچند مواضع سیاسی آنان با آرمان فلسطین و مخالفت با نظام سلطه جهانی هم راستاست، اما ایران به یمن دیکته نمی کند و شیوه مبارزاتی این دو کاملاً متفاوت است. از سال هزار و سیصد و پنجاهوهفت و پیروزی انقلاب ایران تا اکنون، جز یک مورد اخیر، شاهد هیچ حمله پیش گیرانه از سوی ایران نبودهایم، حال آن که یمنیها شیوه خاص خود را دارند و زمان و مکان حملات شان را خود انتخاب می کنند. برخلاف ایران، یمن فاقد تأسیسات هستهای گسترده یا زیرساختهای نفتی و صنعتی سنگین است که دست او را برای تعرض به عربستان ببندد، به همین دلیل اگر یمن روزی تمامی تاسیسات نفتی عربستان را هدف قرار دهد، هرچند واکنش ریاض شدید خواهد بود، اما قابل قیاس با خسارتی نیست که خود عربستان متحمل می شود، چرا که یمن چنین زیرساختهای آسیب پذیری برای تلافی در اختیار ندارد.
آمار مربوط به کشتیرانی در این بازه نیز گویای عمق بحران است. از بیست ودوم ماه جولای تا اکنون، نیروهای مسلح یمن بیست ونه نفتکش متعلق به عربستان سعودی را مجبور به تغییر مسیر کردهاند، مسیری که اکنون باید از طریق دورزدن کل قاره افریقا و عبور از دماغه امید نیک به آسیا برسد، مسیری که نزدیک به بیست ودو روز به زمان سفر می افزاید و مصارف حمل ونقل را به طرز چشمگیری بالا می برد. از سوی دیگر، بیشتر نفتکشهای سعودی ظرفیتی میان یک تا دو میلیون بشکه دارند، اما با بسته شدن مسیر باب المندب و ناچاری به استفاده از کانال سویز، سقف مجاز ظرفیت هر تانکر به پانصد هزار بشکه کاهش یافته و همین امر شرکت های کشتیرانی سعودی را مجبور کرده برای جابه جایی همان میزان محموله، چندین سفر جداگانه انجام دهند. تا اکنون نه فروند کشتی هدف قرار گرفتهاند، و دو مورد آخر در شمال دریای سرخ، در نزدیکی ینبع، یعنی صدها کیلومتر دورتر از مرزهای یمن، مورد اصابت قرار گرفته اند، گزارش ها حاکی از آن است که دو کشتی موسوم به «وفا » و «دیزی » در این حملات آسیب دیدهاند. بازتاب این تحولات را می توان در بازار جهانی نفت نیز مشاهده کرد، جایی که قیمت هر بشکه در یک روز نزدیک به چهار دلار افزایش یافت، در حالی که رسانههای غربی همچنان می کوشند وانمود کنند اوضاع کاملاً تحت کنترول است.
در همین حال، اسکات بسنت، وزیر مالیه امریکا، بارها وعده داده که تنگه هرمز به زودی و ظرف چند روز بازگشایی خواهد شد، وعدههایی که اکنون نزدیک به شش ماه است تکرار می شود بی آن که تغییری واقعی در میدان رخ دهد و دیگر کمتر کسی این ادعاها را جدی می گیرد. در همین راستا، مذاکرات جاری میان ایران و عمان درباره مدیریت مشترک تنگه هرمز وارد مرحلهای تازه شده است. بر پایه گزارش هایی که یکی از نمایندگان مجلس ایران نیز بر آن صحه گذاشته، توافقات اولیه ای صورت گرفته که بر اساس آن، ایران محموله های ورودی و عمان محمولههای خروجی را کنترول خواهند کرد و در نهایت این دو مسیر در یک نظام مدیریتی واحد ادغام می شود، نظامی که تردد کشتیهای متعلق به امریکا و اسراییل و کشورهای متخاصم با ایران، و نیز محمولههایی که علیه محور مقاومت به کار می روند، در آن ممنوع خواهد بود و تخلف از این ممنوعیت جریمه ای تا بیست درصد ارزش محموله در پی خواهد داشت. همچنین کارمزدهایی بابت مدیریت تردد و اقدامات زیست محیطی از کشتی های عبوری دریافت خواهد شد، هرچند رسانههای غربی با همان لحن همیشه گی از این کارمزدها با عنوان تحقیرآمیز عوارض یاد می کنند. شرکتهای بینالمللی حمل ونقل نیز اعلام کردهاند که به دلیل تحریم های امریکا، عملاً امکان پایبندی به چنین توافقی را ندارند.
امریکا در برابر این واقعیت تازه با دوراهیای دشوار روبه رو است. اگر توافق میان ایران و عمان را بپذیرد، عملاً باید تسلیم این واقعیت شود که مدیریت یکی از حساس ترین گذرگاههای انرژی جهان اکنون در دستان تهران و مسقط قرار گرفته و کشتی ها باید مصارفی به این دو کشور بپردازند، پذیرشی که برای واشنگتن به معنای شکستی آشکار سیاسی خواهد بود. اما اگر این توافق را نپذیرد و به سیاست محاصره ادامه دهد، باید مصارفهای نظامی و اقتصادی رو به تصاعد را تحمل کند، در شرایطی که اوضاع اقتصادی جهانی، به ویژه در حوزه انرژی، از پیش شکننده است. به نظر می رسد ترامپ پذیرش مصارف سیاسی را دشوارتر از تحمل مصارف نظامی و اقتصادی می داند، اما در هر دو صورت، قیمت این بن بست برای امریکا سنگین خواهد بود. این وضعیت به روشنی نشان می دهد که واشنگتن در تمامی تصمیمات مرتبط با این جنگ در یک تله راهبردی گرفتار شده است، هر مسیری که برگزیند، یا مصارف سیاسی سنگینی خواهد داشت، یا مصارف نظامی و اقتصادی، و فشار کشورهای گوناگون برای گشایش هرچه سریع تر مسیرهای تجاری روزبه روز بیشتر می شود.
با در نظر گرفتن همین معادلات، می توان به این نتیجه رسید که پیمان دفاعی مکه را نباید چندان جدی متوجه ایران دانست، دست کم نه در شرایط کنونی. دلیل آن ساده است: امریکا و اسراییل و کشورهای عربی حاشیه خلیج فارس با تمامی توان خود در این جنگ نتوانستند ایران را به زانو درآورند، پس چگونه می توان انتظار داشت سه کشور امضاکننده این پیمان از پس چنین کاری برآیند؟ حتا اگر جای یک جنرال در یکی از این کشورها بنشینیم، پذیرفتن هرگونه درگیری مستقیم با ایران برای همسایگانش می تواند فاجعه بار باشد. جالب توجه است که گزارش شده یکی از طرح های مطرح شده در کاخ سفید، متقاعد کردن هفت کشور همسایه ایران برای اِعمال یک محاصره زمینی است، طرحی که نشان می دهد طراحان آن شناخت چندانی از واقعیت منطقه ندارند. کشورهایی مانند ازبکستان و افغانستان بخش قابل توجهی از برق مصرفی خود را از ایران وارد می کنند و نیازشان به این انرژی حتا از خود ایران نیز بیشتر است. عراق نیز حجم بزرگی از کالاهای مصرفی خود را از ایران تأمین می کند. به بیان دیگر، این کشورها بیش از آن که از فشار بر ایران سود ببرند، از تداوم مناسبات اقتصادی با آن منتفع می شوند و این واقعیتی است که هیچ طرح راهبردی نمی تواند به سادگی از کنار آن بگذرد. اگر روزی این پیمان بخواهد فعال شود، به احتمال بیشتر علیه عراق یا یمن به کار خواهد رفت، نه علیه ایران، چرا که حریم هوایی منطقه در حال حاضر عملاً در اختیار اسراییل و امریکاست و بعید است این دو اجازه دهند ترکیه یا پاکستان از آن بهره مند شوند. شاید تنها پس از دستیابی به توافقی میان ایران و امریکا، هر زمان که این اتفاق بیفتد، این پیمان بتواند کارکردی عملی تر بیابد، اما در شرایط کنونی، اثرگذاری آن بیشتر نمادین است تا واقعی.
***
در جبهه لبنان نیز وضعیت پیچیدگیهای خاص خود را دارد. هرچند هنوز به روشنی مشخص نیست که آیا حزبالله مسوول بمب گذاری اخیر علیه سربازان اسراییلی بوده یا نه، و خود اسراییل نیز این مسوولیت را رسماً تأیید نکرده، اما دلیل اصلی خودداری حزبالله از تلافی جویی گسترده را باید در محاسبه ای راهبردیتر جست وجو کرد. این جنبش بر این باور است که موثرترین مسیر برای پایان دادن به جنگ و بیرون راندن اسراییل از خاک لبنان، از طریق مذاکرات جاری میان ایران و امریکا می گذرد، نه صرفاً از راه عملیات نظامی مستقیم از خاک لبنان. موازنه قوای داخلی لبنان به تنهایی توان وادارکردن اسراییل به عقب نشینی را ندارد. توافق اولیه ای که میان ایران و امریکا شکل گرفته، به آتش بسی نسبی و عمدتاً جغرافیایی در لبنان انجامیده که بر اساس آن بخشهایی از این کشور دیگر هدف مستقیم حملات اسراییل قرار نمی گیرند، وضعیتی که ریشه در همان تفاهم میان تهران و واشنگتن دارد. حزبالله به این مسیر امید بسته و هم زمان مشغول بازسازی توان خویش است و تا زمانی که مصارفهای تحمیلی در چارچوبی قابل تحمل باقی بماند، این رویکرد صبورانه را ادامه خواهد داد، اما اگر مذاکرات ایران و امریکا به کلی به بن بست برسد و آتش جنگ دوباره شعله ور شود، در آن هنگام باید انتظار واکنش متفاوتی از سوی این جنبش را داشت.
در همین بازه زمانی، ارتش اسراییل در پایان هفته گذشته و در محدوه زمانی تنها سی وشش ساعته، بیش از هزار و دوصد جریب از باغات زیتون جنوب لبنان را به آتش کشید، باغاتی که بسیاری از درختانشان قدمتی به مراتب بیشتر از عمر دولت اسراییل دارند. این اقدام را نمی توان صرفاً یک عملیات نظامی معمول دانست، بلکه باید آن را تلاشی آگاهانه برای محو میراث بومی و پاک سازی هویتی مردم فلسطین و لبنان قلمداد کرد. یک درخت زیتون میان بیست وپنج تا سی وپنج سال زمان لازم دارد تا به مرحله باردهی مطلوب و کیفیت بالا برسد، و عمر بسیاری از این درختان به چند سده ، به این معنا که کشاورزان جنوب لبنان باید برای سه دهه دیگر چشمانتظار باردهی دوباره زمین خود بمانند. آن چه پیش تر با عنوان دکترین دحیه شناخته می شد، اکنون به دکترینی گسترده تر با نام دکترین غزه تکامل یافته است، رویکردی که هدفش نه صرفاً سرکوب نظامی، بلکه نابودی سیستماتیک زیرساخت های هویتی یک ملت است.
***
در غزه نیز روند مشابهی در جریان است. بر اساس گزارشی که رصد خانه حقوق بشر مدیترانه، موسوم به « یورومد » منتشر کرده، ارتش اسراییل روزانه نزدیک به صد لاری آوار از جنوب غزه خارج میکند و تا امروز مجموعاً نزدیک به ده میلیون تن آوار جا به جا شده است. این اقدام را نیز باید در چارچوب تلاشی گسترده تر برای پنهان سازی مستندات و شواهد نسل کشی، و ادامه سیاست محو هرگونه اثری از هویت فلسطینی، از جمله بقایای پیکر هزاران خانواده فلسطینی که هنوز زیر آوار مدفوناند، فهمید. آمار رسمی شهدا تنها شامل پیکرهایی می شود که دست کم بخشی از آن ها یافت شده باشد و به همین دلیل هیچ تناسبی با رقم واقعی تلفات ندارد. هم زمان، هیات موسوم به «صلح ترامپ » خبر داده که نخستین قرارداد ساخت پاسگاه نظامی در غزه به نیروهای مراکشی واگذار شده است، نیروهایی که قرار است در چارچوب طرحی بینالمللی موسوم به نیروی تثبیت به غزه اعزام شوند، طرحی که با مخالفت حماس روبه رو شده است. جالب توجه آن که حتا وقتی حماس با طرح خلع سلاح مورد نظر همین هیات موافقت نشان داد، اسراییل نه تنها آن را رد کرد، بلکه بمباران را نیز ادامه داد، رفتاری که به روشنی نشان می دهد هدف نهایی، نه دستیابی به توافق، بلکه محو کامل تاریخ و حافظه جمعی فلسطین است.
در کنار این پاک سازی فیزیکی و جغرافیایی، اسراییل از چند سال پیش راهبردی موازی و کمتر دیده شده را نیز در حوزه شناختی دنبال می کند، راهبردی که هدفش تأثیرگذاری بر شیوه ادراک عمومی از تهدیدات و شکل دهی به باورهای جمعی است. بخشی از این رویکرد، که در پژوهشهای موسسه مطالعات امنیت ملی اسراییل موسوم به « آیاناساس » نیز بازتاب یافته، بر بازنویسی تاریخ از سال هزار و نهصد و چهلوهشت ترسایی و حتا پیش از آن تأکید دارد. اسراییلی ها هم زمان با نابودی فیزیکی جغرافیای غزه، مشغول تولید انبوه مقالات به کمک رباتها و تزریق روایتهای مطلوب خود به فضای مجازی و پایگاههای داده ابزارهای هوش مصنوعی از جمله چتجیپیتی هستند، تلاشی که هدف آن شکل دادن به تصویری از تاریخ منطقه برای نسلهای آینده است، تصویری که کاملاً همسو با منافع بلندمدت اسراییل باشد. این دو راهبرد موازی، یعنی محو فیزیکی سرزمین از یک سو و تحریف دیجیتال حافظه تاریخی از سوی دیگر، شاید در نگاه نخست کم اهمیت به نظر برسند، اما در بلندمدت یکی از خطرناکترین تهدیدها علیه حقیقت تاریخی این منطقه بهشمار میروند، تهدیدی که اگر بی پاسخ بماند، نسلهای آینده را با روایتی از گذشته روبه رو خواهد کرد که هیچ نسبتی با واقعیت رنجدیده مردمان این سرزمین ندا
***
در مجموع، آنچه از کنار هم قرار گرفتن این تحولات، از پیمان دفاعی مکه گرفته تا محاصره دریایی یمن، از مذاکرات هرمز تا آتش زدن باغات زیتون لبنان و پنهان سازی شواهد در غزه، به دست می آید، تصویری از منطقهای است که در آن، معماری امنیتی سنتی مبتنی بر چتر حمایتی امریکا رو به فروپاشی گذاشته، اما جایگزین آن هنوز شکلی منسجم و قابل اتکا نیافته است. پیمانهای نمادینی مانند توافق مکه بیش از آنکه راه حلی واقعی برای این خلأ امنیتی باشند، بازتابی از سردرگمی و اضطراب دولت های منطقهاند، دولتهایی که هم از تهدیدات واقعی بیم دارند و هم از مصارف اتکای بیش از حد به قدرتی که دیگر توان یا اراده حمایت بی قید وشرط از آنان را ندارد. در همین حال، بازیگرانی که از دل مقاومت مردمی برخاسته اند، از یمن گرفته تا حزب الله، با وجود همه فشارها، همچنان توانسته اند معادلات میدانی را به نفع خود تغییر دهند و نشان دهند که در دنیای امروز، برتری تسلیحاتی به تنهایی تضمین کننده برتری راهبردی نیست.
بامـداد ـ سیاسی ـ ۲/ ۲۶ـ ۱۰۰۸
Copyright ©bamdaad 2026