اعدام افسر فلسطینی در امریکا با پخش علنی در اینترنت

 

بهزاد عسگری

در یک نگاه:  تصمیم پنتاگون برای پخش زندهٔ اعدام نیدال حسن با جوخه آتش، تناقض عریان قدرتی را آشکار می‌ کند که خشونت دیگران را نشانه بربریت می ‌خواند، اما خشونت خود را در پوشش عدالت و بازدارندگی به نمایش می ‌گذارد. هم‌ زمان، ابتکار موسوم به «سیلیکون ‌صلح» نشان می ‌دهد که امریکا چگونه می‌ کوشد زنجیره جهانی هوش مصنوعی و تراشه‌ها را به بلوکی انحصاری برای اعمال قدرت ژیوپولیتیکی تبدیل کند. اسراییل نیز در این معماری، صرفاً متحدی منطقه‌ ای نیست، ظرفیت ‌های فناورانه و امنیتی آن در حال ادغام بیشتر با ساختار راهبردی امریکا است. این دو روند، از دو ابزار مکمل سلطه پرده برمی ‌دارند: ارعاب از طریق نمایش خشونت و مهار رقبا از طریق کنترول فناوری، زیرساخت و وابستگی اقتصادی. 

۱.  واشنگتن بازهم بربریت را به نمایش می‌ گذارد

وزارت دفاع امریکا اعلام کرده است که قرار است در ۳ دسامبر ۲۰۲۶ ترسایی نیدال مالک حسن، عامل تیراندازی سال ۲۰۰۹ در پایگاه نظامی فورت هود، با جوخه آتش اعدام شود و اجرای حکم از طریق اینترنت به‌ صورت زنده در معرض دید عموم قرارگیرد. پیت هگست، وزیر دفاع امریکا که دولت ترامپ عنوان « وزیر جنگ » را برای او به کار می ‌برد، در گفت ‌وگو با جک پوسوبیک، فعال سیاسی راست افراطی، از این تصمیم دفاع کرده است: مردم باید بتوانند اعدام را تماشا کنند تا بفهمند ارتکاب چنین اعمالی چه عواقب سنگینی دارد.

این سخنان صرفاً اعلام یک شیوه اجرای حکم نیست. هگست آشکارا از تبدیل مرگ یک انسان به نمایش عمومی برای ایجاد ترس و انضباط اجتماعی دفاع می ‌کند. قراراست دولت نه‌ فقط مجازات کند، بلکه مرگ محکوم را به صحنه‌ای برای آموزش اطاعت از طریق ارعاب بدل سازد.

اینجاست که نقاب دروغین اخلاقی قدرت امریکا کنار می ‌رود.

دولتی که دهه‌هاست خود را داور جهانی حقوق بشر معرفی می ‌کند و از نتانیاهو نسل کش حمایت کامل میکند، درباره مجازات‌های علنی در کشورهای دیگر سخنرانی می ‌کند و خشونت حکومت‌های رقیب را نشانه عقب ‌ماندگی سیاسی و فرهنگی می‌ خواند، اکنون می ‌خواهد مرگ یک زندانی را به‌ صورت زنده پخش کند تا دیگران از آن عبرت بگیرند. اگر حکومت دیگری چنین تصمیمی می ‌گرفت، آیا واشنگتن آن را اقدامی برای آموزش مسوولیت ‌پذیری و اجرای عدالت می ‌نامید؟ یا آنرا نمایش بربریت، ارعاب دولتی و نقض کرامت انسانی معرفی می ‌کرد؟

پاسخ روشن است. در فرهنگ سیاسی مسلط امریکا، خشونت دشمن نشانه توحش است، اما خشونت خودی، اگر در چارچوب قدرت دولت و دستگاه نظامی انجام شود، می ‌تواند با واژگانی چون عدالت، امنیت و بازدارندگی تطهیر شود.

این همان معیار دوگانه‌ ایست که باید بی‌پرده محکوم شود: مساله فقط اعدام نیست، مساله حق انحصاریی است که قدرت امپریالیستی برای تعریف خشونت، مشروعیت ‌بخشیدن به آن و تعیین معنای اخلاقی اعمال خود قایل است.

۲. اعدام به ‌مثابه نمایش قدرت نظامی

حسن در نوامبر ۲۰۰۹ ترسایی در پایگاه فورت هود در ایالت تگزاس، به سوی افراد حاضر در پایگاه تیراندازی کرد. سیزده نفر کشته و ۳۲ نفر زخمی شدند. او که روان ‌پزشک ارتش امریکا بود، در سال ۲۰۱۳ به اتهام قتل عمد در دادگاه نظامی به اعدام محکوم شد. او در جریان محاکمه مسوولیت تیراندازی را پذیرفت و موضع خود را با مخالفتش با جنگ علیه اسلام پیوند داد. این واقعیت‌ها از جنایت او چیزی نمی‌ کاهند و قربانیان و خانواده‌ هایشان شایسته نادیده ‌گرفته‌ شدن نیستند.

اما محکوم‌ کردن جنایت، به معنای تأیید هر شیوه‌ای نیست که دولت برای مجازات مرتکب انتخاب می‌ کند. به ‌ویژه هنگامی که خود دولت، نمایش مرگ را ابزاری برای ارعاب عمومی معرفی می ‌کند.

اگر اعدام طبق برنامه انجام شود، نخستین مورد اجرای حکم اعدام به دست ارتش امریکا از سال ۱۹۶۱ خواهد بود. هگست نیز با ستایش از روحیه ارتش امریکا در جنگ جهانی دوم، این تصمیم را به نوعی بازگشت به سنت نظامی گذشته پیوند زده است. بنابراین، موضوع صرفاً بازگشت به یک روش قدیمی اعدام نیست، مساله احیای نمایشی از قدرت نظامی است که در آن، مرگ محکوم باید هم مجازات باشد و هم پیام سیاسی.

این منطق با تصویری که امریکا از خود به ‌عنوان مدافع آزادی و حقوق بشر ارایه می ‌کند، در تضاد است. دولتی که برای توجیه جنگ ‌هایش از ضرورت دفاع از تمدن سخن می ‌گوید، اکنون می ‌خواهد صحنه مرگ را به ابزار تبلیغاتی تبدیل کند. عمو ترامپ سلام میرساند!

در اینجا باید به یک تناقض دیگر نیز اشاره کرد. ایالات متحده امریکا جامعه‌ایست که با بحران خشونت مسلحانه و تیراندازی‌های مرگبار روبه ‌روست، با این‌حال، پاسخ رسمی به جنایتی که با سلاح گرم انجام شده، نه مواجهه ‌ای ریشه‌ ای با مناسبات تولید، توزیع و دسترسی به سلاح و نه بررسی انتقادی خشونت نظامی، بلکه تشدید نمایش تنبیهی خشونت است.

البته یک اعدام به ‌تنهایی نمی ‌تواند همه علل خشونت مسلحانه در امریکا را توضیح دهد. اما وقتی عالی ‌ترین مقام دفاعی کشور از پخش زنده مرگ برای ایجاد ترس دفاع می ‌کند، روشن است که دولت در پی چه چیزی است: نمایش قدرت، نه بازاندیشی در شرایطی که خشونت در آن بازتولید می ‌شود.

امریکا با این تصمیم نه‌ فقط محکومی را اعدام می ‌کند، بلکه تصویری از نظم سیاسی مطلوب خود را نیز به نمایش می‌ گذارد: نظمی که در آن دولت حق دارد مرگ را به صحنه تبدیل کند و سپس همین نمایش را به نام عدالت بفروشد.

۳. از جوخه آتش تا محاصره فناورانه

در ظاهر، اعدام نیدال حسن و ابتکار موسوم به « سیلیکون ‌صلح » دو موضوع کاملاً متفاوت‌اند. یکی به دستگاه کیفری و نظامی امریکا مربوط است و دیگری به رقابت جهانی بر سر هوش مصنوعی، نیمه ‌رساناها، انرژی و زیرساخت‌های محاسباتی.

اما هر دو را می ‌توان در چارچوب گسترده‌ تری از اعمال قدرت بررسی کرد: قدرتی که از یک سو با ابزارهای نظامی و تنبیهی، اطاعت را تحمیل می‌ کند و از سوی دیگر، با سازمان‌ دهی وابستگی‌های اقتصادی و فناورانه، دامنه انتخاب مستقل دیگران را محدود می ‌سازد.

مقالهٔ یونی هایلبرون، از بنیان ‌گذاران صندوق سرمایه‌ گذاری اسراییلی IL Ventures، درباره «سیلیکون ‌صلح» تصویری روشن از وجه دوم این قدرت ارایه می ‌دهد. به روایت او، وزارت خارجه امریکا این ابتکار را در پایان سال ۲۰۲۵ آغاز کرد و شمار امضاکنندگان آن تا دومین نشست سران در تابستان ۲۰۲۶ به ۲۴ طرف رسید.

هدف اعلام ‌شده، ایجاد چارچوبی برای همکاری میان کشورهای همسو در سراسر زنجیره هوش مصنوعی است: از مواد معدنی حیاتی و طراحی تراشه تا تولید نیمه ‌رسانا، مراکز داده، انرژی، شبکه و کاربردهای هوش مصنوعی.

این حوزه‌ها واقعاً اهمیت راهبردی دارند. هوش مصنوعی بدون تراشه ‌های پیشرفته، برق پایدار، مراکز داده، شبکه‌های ارتباطی و تجهیزات صنعتی قابل اتکا نیست. هر کشوری که به این زیرساخت‌ها دسترسی نداشته باشد یا نتواند در توسعه آن‌ها مشارکت موثر کند، در رقابت فناورانه آسیب‌ پذیر خواهد شد.

اما مساله از جایی آغاز می ‌شود که این واقعیت فنی به مبنای تشکیل یک بلوک ژیوپولیتیکی انحصاری تبدیل می ‌شود.

ها‌یلبرون می‌نویسد که منطق ایتلاف‌های جهانی در حال تغییر است: در کنار قدرت نظامی، اندازه اقتصاد و موقعیت جغرافیایی، توانایی توسعه و استقرار فناوری ‌های پیشرفته نیز به معیار قدرت تبدیل شده است. او از حرکت به ‌سوی اکوسیستم‌ هایی سخن می ‌گوید که بر «اعتماد» و وابستگی متقابل فناورانه استوارند.

اما اعتماد میان چه کشورهایی و براساس چه منافعی تعریف می‌ شود؟ چه کسی تصمیم می ‌گیرد کدام کشور قابل اعتماد است؟ چه کسی دسترسی به فناوری را تضمین یا مسدود می ‌کند؟ و چه کسانی از قواعد جدید سود می ‌برند؟

وقتی پاسخ این پرسش‌ها در اختیار قدرت‌های مسلط و شرکت‌های بزرگ فناوری قرار می ‌گیرد، زبان همکاری می ‌تواند به پوششی برای سازمان‌ دهی سلسله‌ مراتبی تازه تبدیل شود، سلسله‌ مراتبی که در آن، برخی کشورها طراح و مالک فناوری‌اند و دیگران مصرف ‌کننده، وابسته یا محروم از دسترسی.

«سیلیکون‌صلح» را باید در همین بستر نقد کرد: صلحی که با ایجاد بلوک‌های فناورانهٔ انحصاری و محدودکردن دسترسی رقبا سازمان می ‌یابد، الزاماً صلحی برای جهان نیست، می‌تواند صورت تازه‌ای از رقابت امپریالیستی باشد.

در این ساختار، کنترول صادرات، محدودیت انتقال فناوری، تحریم و محروم‌ سازی از تجهیزات پیشرفته به ابزارهایی برای اعمال فشار تبدیل می ‌شوند. دفتر صنعت و امنیت وزارت بازرگانی امریکا (BIS) یکی از نهادهای مهم در اجرای کنترل‌های صادراتی این کشور است. هنگامی که دسترسی به فناوری‌ های حیاتی به تصمیم‌های سیاسی واشنگتن گره می‌ خورد، زیرساخت صنعتی و علمی دیگر کشورها نیز در معرض فشار خارجی قرار می‌ گیرد.

این همان جایی است که رقابت فناورانه با سلطه ژیوپولیتیکی پیوند می ‌خورد. تراشه (Chip ‌)‌جای نفت را به ‌طور کامل نگرفته است، اما به یکی از منابع حیاتی قدرت تبدیل شده، منبعی که کنترول آن می ‌تواند بر صنعت، ارتباطات، هوش مصنوعی و توان نظامی کشورها اثر بگذارد.

۴. اسراییل: از متحد منطقه‌ای تا گره گاه راهبردی در فناوری امریکا

مهم‌ ترین بخش مقاله هایلبرون، توصیف جایگاه اسراییل در زنجیره فناوری است. البته باید انگیزه نویسنده را نیز درنظر گرفت: او از فعالان سرمایه‌ گذاری خطرپذیر اسراییلی است و آشکارا می‌ کوشد ظرفیت‌های فناوری پیشرفته کشور خود را به‌عنوان فرصتی راهبردی برای سرمایه ‌گذاران و شرکای امریکایی معرفی کند. نوشتهٔ او همزمان یک تحلیل ژیوپولیتیکی و تلاشی برای جلب سرمایه و سفارش‌های صنعتی است.

اما همین متن، با وجود هدف تبلیغاتی‌اش، اطلاعات مهمی درباره منافعی که اسراییل در پی تثبیت آن‌هاست در اختیار می‌ گذارد.

به گفته تحلیگران چینی، اسراییل به بزرگ ‌ترین مرکز تحقیق و توسعه انویدیا در خارج از امریکا تبدیل شده و تیم‌ های اسراییلی در توسعه چهار تراشه از شش تراشه پلتفرم محاسباتی Rubin نقش داشته‌اند. این ادعاها باید در چارچوب اطلاعاتی که نویسنده ارایه می‌ کند خوانده شوند، اهمیت سیاسی آن‌ها نیز به معنای مستقل ‌بودن کامل همه جزییات از بررسی بیشتر نیست.

با این‌ حال، جهت ‌گیری راهبردی روشن است. اسراییل می ‌خواهد نه صرفاً به‌ عنوان بازاری برای محصولات فناوری امریکایی، بلکه به‌عنوان یکی از مراکز طراحی، توسعه و نوآوری در زنجیره‌های حساس فناوری جایگاه خود را تثبیت کند.

این جایگاه به نیمه‌رساناها ( Semiconductors) محدود نمی ‌شود. حوزه‌هایی که هایلبرون بر آن‌ها تأکید می ‌کند عبارت‌اند از طراحی تراشه ، نرم‌افزارهای نیمه ‌رسانا، فوتونیک، حس گرها( Sensoren)، سخت‌افزار هوش مصنوعی، امنیت سایبری و فناوری‌های دوکاربردی، یعنی فناوری‌هایی که می‌ توانند هم استفاده غیرنظامی داشته باشند و هم در خدمت اهداف نظامی و امنیتی قرار گیرند.

اهمیت این حوزه‌ها از آن روست که مرز میان صنعت فناوری و دستگاه‌های نظامی و امنیتی روزبه‌ روز نفوذپذیرتر می‌ شود. حسگرها، تحلیل داده، سامانه‌ های شناسایی، امنیت شبکه و هوش مصنوعی می‌ توانند هم در تولید صنعتی و هم در نظارت، اطلاعات و عملیات نظامی به کار گرفته شوند.

بنابراین، ادغام ظرفیت‌ های اسراییل در این شبکه‌ ها را نمی ‌توان صرفاً با واژه «همکاری» توضیح داد. سخن از شکل ‌گیری وابستگی‌ها و منافع متقابلی است که می ‌توانند جایگاه اسراییل را در محاسبات راهبردی امریکا تقویت کنند.

اسراییل در دسامبر ۲۰۲۵ ترسایی به‌عنوان عضو موسس به ابتکار سیلیکون ‌صلح پیوست و در جنوری ۲۰۲۶ نیز امریکا و اسراییل بیانیه‌ مشترک درباره هوش مصنوعی، پژوهش و فناوری‌ های حیاتی منتشر کردند. اکنون مساله اینست که این تعهدات چگونه به پژوهش مشترک، خریدهای راهبردی، سرمایه ‌گذاری و پیوند های صنعتی پایدار تبدیل می ‌شوند.

از نگاه سرمایه‌ گذاران اسراییلی، این فرایند فرصتی برای افزایش نفوذ کشورشان در زنجیره‌های حیاتی اقتصاد جهانی است. از نگاه انتقادی، همین فرایند نشان می‌ دهد که اسراییل چگونه می ‌تواند از طریق ظرفیت‌های تخصصی و مشارکت در فناوری ‌های حساس، جایگاه خود را در معماری قدرت امریکا عمیق ‌تر کند.

اسراییل فقط از حمایت نظامی و دیپلوماتیک امریکا بهره نمی ‌برد، می ‌کوشد به یکی از تامین‌ کنندگان ظرفیت‌های فناورانه و امنیتی‌ای تبدیل شود که امریکا برای رقابت جهانی به آن‌ها نیاز دارد. این تحول، رابطه دو کشور را از اتحاد سیاسی و نظامی فراتر می‌ برد و آن را به شبکه‌ای چندلایه از منافع صنعتی، امنیتی و راهبردی پیوند می‌زند.

۵. نفوذ اسراییل در امریکا: شبکه‌ای از فناوری، امنیت، لابی و سیاست

برای درک نفوذ اسراییل در امریکا، باید از دو خطای متضاد دوری کرد.

خطای نخست، انکار یا کوچک ‌شمردن نقش نهادها و شبکه‌ های حامی اسراییل در سیاست امریکاست.

خطای دوم، فروکاستن همهٔ تصمیم‌های واشنگتن به ارادهٔ یک دولت خارجی، گویی امریکا فاقد منافع مستقل، تضادهای داخلی و طبقات حاکم خود است.

واقعیت سیاسی پیچیده ‌تر و در عین حال برای نقد امپریالیزم مهم‌ تر است: نفوذ از طریق شبکه‌ های نهادی، منافع مشترک، دسترسی به مراکز تصمیم‌ گیری، قدرت اقتصادی، همکاری امنیتی و ایتلاف‌های سیاسی اعمال می ‌شود. چنین شبکه‌ هایی می ‌توانند سیاست یک دولت را شکل دهند، بدون آنکه لازم باشد ادعا کنیم همه تصمیم‌ها از یک مرکز واحد صادر می ‌شوند.

در مورد اسراییل، دست ‌کم چهار بُعد این رابطه اهمیت ویژه دارد.

نخست، فناوری و سرمایه.

حضور شرکت‌های امریکایی در اسراییل، فعالیت مراکز تحقیق و توسعه و پیوندهای سرمایه‌ گذاری، منافع اقتصادی و صنعتی مشترکی ایجاد می‌ کنند. هرچه این پیوندها به فناوری‌های حساس ‌تر، زیرساخت‌های محاسباتی و سامانه‌های دوکاربردی گسترش یابند، جایگاه اسراییل در محاسبات راهبردی امریکا نیز می ‌تواند تقویت شود. شرکت‌ هایی که به تخصص، نیروی انسانی و مراکز توسعه اسراییلی وابسته ‌اند، برای حفظ این پیوندها انگیزه‌های اقتصادی خواهند داشت.

دوم، امنیت و اطلاعات.

همکاری‌های امنیتی و سایبری امریکا و اسراییل سابقه ‌ای طولانی دارند. شبکه‌ های مرتبط با امنیت سایبری، تحلیل داده، نظارت و فناوری‌های نظامی در نقطه‌ای قرار گرفته ‌اند که بخش مهمی از فناوری پیشرفته امروز در آن متمرکز است. گسترش هوش مصنوعی، اهمیت این همکاری‌ها را افزایش می ‌دهد، زیرا همان فناوری‌هایی که برای دفاع از شبکه‌ ها یا تحلیل داده به کار می ‌روند، ممکن است در ردیابی، نظارت و هدف‌گیری نیز استفاده شوند.

سوم، لابی‌گری و سیاست داخلی

 آیپک و دیگر سازمان‌های حامی اسراییل از بازیگران شناخته ‌شده سیاست امریکا هستند. فعالیت آن‌ها در کنگره، ارتباط با سیاستمداران و مشارکت در رقابت‌های انتخاباتی، به ‌ویژه در انتخابات مقدماتی، بخشی از سازوکار واقعی سیاست ‌گذاری در واشنگتن است. حمایت گسترده دو حزب از اسراییل نیز نشان می‌ دهد که این رابطه به یک جناح سیاسی محدود نیست. این نفوذ باید از طریق سازوکارهای مشخص و قابل بررسی آن تحلیل شود، نه با ادعاهای کلی و اثبات‌نشده.

چهارم، رسانه و چارچوب‌بندی سیاسی

 در پوشش جنگ ‌های خاورمیانه، انتخاب واژگان، تعیین نقطه آغاز روایت، برجسته‌ کردن برخی قربانیان و کمرنگ‌ کردن برخی دیگر، بر برداشت عمومی از منازعه اثر می ‌گذارد. چارچوب‌هایی چون «دفاع از خود»، «مبارزه با تروریزم» و «درگیری» می ‌توانند در مواردی خشونت ساختاری، اشغال و نابرابری قدرت را به حاشیه برانند. نقد این الگوها به معنای ادعای کنترول یکپارچه رسانه ‌ها نیست، مساله، بررسی منافع نهادی، گرایش ‌های سیاسی و معیارهای نابرابری است که در تولید روایت عمومی عمل می ‌کنند.

این چهار حوزه مستقل از یکدیگر نیستند. همکاری فناورانه می ‌تواند پیوندهای امنیتی را عمیق ‌تر کند، همکاری امنیتی می ‌تواند برای روابط صنعتی اهمیت پیدا کند، لابی‌ گری می ‌تواند بر فضای سیاسی حمایت از این روابط اثر بگذارد، و چارچوب‌ بندی رسانه‌ ای می‌ تواند هزینه سیاسی مخالفت با آن‌ها را کاهش دهد.

از این منظر، نفوذ اسراییل نه یک افسانه توطیه ‌آمیز است و نه موضوعی که بتوان آن را به چند قرارداد نظامی محدود کرد. مساله، شبکه ‌ای از روابط است که در آن منافع دولت اسراییل با بخش‌هایی از سرمایه فناوری، دستگاه امنیتی، سیاستمداران و نهادهای امریکایی تلاقی می ‌کند.

۶. چرا دوران ترامپ اهمیت دارد؟

بازگشت ترامپ به کاخ سفید در جنوری ۲۰۲۵ ترسایی را باید در بررسی مرحله جدید رابطه امریکا و اسراییل جدی گرفت. دولت ترامپ در چارچوب سیاست خارجی و امنیتی خود، به تقویت اتحاد با اسراییل اهمیت ویژه‌ای داده است. با این‌ حال، برای اثبات اینکه اسراییل از زمان بازگشت ترامپ به «تمام مراکز مهم تصمیم ‌گیری امریکا» وارد شده، به شواهد مشخص درباره انتصاب‌ ها، ساختارهای مشورتی، قراردادها، تصمیم‌ های اجرایی و مسیرهای نفوذ نیاز است. صرف وجود روابط نزدیک،   چنین ادعای فراگیری را اثبات نمی ‌کند.

اما برای دیدن جهت حرکت، نیازی به ادعای کنترل کامل نیست.

وقتی پیوندهای نظامی و امنیتی قدیمی با همکاری‌ های تازه در هوش مصنوعی، نیمه ‌رساناها و فناوری‌های حیاتی همراه می‌ شوند، اسراییل امکان می‌ یابد در حوزه‌هایی حضور داشته باشد که مستقیماً با اولویت‌ های راهبردی امریکا مرتبط‌ اند. در چنین شرایطی، نفوذ فقط به ملاقات با مقام‌های سیاسی یا فعالیت لابی‌ها محدود نمی ‌ماند، در ساختارهای صنعتی، پژوهشی، امنیتی و تصمیم ‌گیری نیز شکل می ‌گیرد.

این تحول را باید با دقت پیگیری کرد: چه شرکت‌هایی قراردادهای راهبردی دریافت می ‌کنند؟ چه مراکزی در پژوهش‌های مشترک مشارکت دارند؟ چه فناوری‌هایی وارد سامانه‌ های نظامی و امنیتی می ‌شوند؟ چه کسانی در تعیین اولویت‌ های بودجه‌ای و سیاست ‌های صادراتی نقش دارند؟ و چه تصمیم‌ هایی به سود تعمیق این وابستگی‌ها گرفته می‌ شوند؟

این پرسش‌ها راهی برای آشکارکردن سازوکارهای واقعی نفوذ هستند. آن‌ها به ‌جای جایگزین‌ کردن تحلیل با شعار، نشان می ‌دهند قدرت چگونه در نهادها و مناسبات مادی تثبیت می ‌شود.

از این منظر، مساله فقط میزان نفوذ اسراییل در دولت ترامپ نیست، مساله آنست که آیا مناسبات دو کشور در حال ورود به مرحله‌ای است که منافع مشترک فناورانه و امنیتی، هزینه تغییر سیاست امریکا را افزایش می ‌دهند و گزینه‌های پیش روی سیاست ‌گذاران را محدود می‌ کنند.

چنین رابطه‌ای می ‌تواند حتا بدون فرمان ‌برداری کامل یک طرف از طرف دیگر، تأثیر عمیقی بر سیاست خارجی امریکا بگذارد. دولت‌ها در خلأ تصمیم نمی‌ گیرند، آن‌ها درون شبکه ‌ای از تعهدات، منافع اقتصادی، فشارهای سیاسی و ملاحظات امنیتی عمل می ‌کنند. هرچه این شبکه متراکم‌ تر شود، تغییر مسیر نیز دشوارتر خواهد شد.

این همان بُعد ساختاری نفوذ است که باید آن را جدی گرفت.

۷. یک نظم، دو ابزار سلطه

اکنون می ‌توان به نقطه اتصال دو موضوع بازگشت.

در ماجرای اعدام نیدال حسن، دولت امریکا از نمایش مرگ برای انتقال پیام بازدارندگی استفاده می‌ کند. در پروژهٔ سیلیکون‌ صلح، قدرت‌ های همسو می ‌کوشند با سازمان ‌دهی زنجیره‌ های فناوری، دسترسی به زیرساخت‌های حیاتی را مدیریت کنند و مزیت راهبردی خود را حفظ کنند. در هر دو مورد، قدرت نه‌ فقط در توانایی انجام یک عمل، بلکه در توانایی تعیین قواعد، تحمیل هزینه و محدودکردن انتخاب دیگران نهفته است.

این دو پدیده از نظر اخلاقی و سیاسی یکسان نیستند و نباید تفاوت میان مجازات کیفری و رقابت ژیوپولیتیکی را نادیده گرفت. اما هر دو را می‌ توان در چارچوبی وسیع‌ تر از سیاست قدرت بررسی کرد: دولتی که در داخل از نمایش خشونت برای ارعاب دفاع می ‌کند، در خارج نیز از ابزارهای نظامی، اقتصادی و فناورانه برای حفظ برتری خود بهره می ‌گیرد.

در این نظم، واژگان رسمی نقشی تعیین‌ کننده دارند. اعدام به «عدالت» تبدیل می ‌شود، کنترول صادرات به «امنیت اقتصادی»، محدودکردن دسترسی رقبا به «اعتماد»، و گسترش شبکه‌های راهبردی به «همکاری». این واژه‌ها لزوماً در همه موارد بی ‌معنا یا دروغین نیستند، اما می ‌توانند روابط واقعی قدرت و منافع مادی پشت آن‌ها را پنهان کنند.

نقد امپریالیستی باید از همین‌ جا آغاز شود: از بررسی اینکه چه کسی قواعد را می ‌نویسد، چه کسی از اجرای آن‌ ها سود می ‌برد، چه کسی مصارف را می ‌پردازد و چه کسی از حق تعریف مشروعیت برخوردار است.

در این میان، اسراییل جایگاهی مهم دارد. ظرفیت‌های فناوری و امنیتی آن، در کنار حمایت سیاسی امریکا و شبکه ‌های نهادی دو کشور، می ‌تواند به تحکیم بلوکی کمک کند که در پی حفظ برتری فناورانه و راهبردی خود است. این رابطه را نباید از منافع گسترده‌ تر سرمایه و قدرت امریکا جدا کرد، همان‌ طور که نباید نقش مستقل دولت اسراییل و تلاش آن برای گسترش نفوذ خود را نادیده گرفت.

۸. حق ندارند بربریت خود را عدالت بنامند

امریکا نمی‌ تواند با معیارهای دوگانه برای دیگران حکم صادر کند و سپس انتظار داشته باشد که خشونت خود را با تغییر نام، اخلاقی جلوه دهد. اگر نمایش علنی مرگ برای ایجاد ترس در کشوری دیگر نشانه بربریت است، واشنگتن نیز نمی ‌تواند همان منطق را با واژگان نظامی و قضایی تطهیر کند.

همچنین نمی‌توان از صلح و اعتماد سخن گفت، اما هم ‌زمان بلوک‌هایی فناورانه ساخت که در آن‌ها دسترسی به دانش، تجهیزات و زیرساخت‌های حیاتی به همسویی سیاسی مشروط شود. همکاری علمی و صنعتی می‌ تواند به رفاه عمومی کمک کند، اما هنگامی که به ابزار انحصار و فشار ژیوپولیتیکی بدل می‌شود، باید منافع و پیامدهای آن را آشکارا نقد کرد.

و نمی‌توان نقش اسراییل را در این روند به یک اتحاد معمولی تقلیل داد. گسترش پیوندهای فناورانه، امنیتی و سیاسی میان امریکا و اسراییل، مساله‌ای واقعی و دارای پیامدهای راهبردی است. هرچه این پیوندها عمیق‌تر شوند، بررسی دقیق راه‌های نفوذ، سازوکارهای تصمیم‌ گیری و منافع مشترک اهمیت بیشتری پیدا می ‌کند.

نقد این مناسبات نه به نظریه توطیه نیاز دارد و نه به ادعای اینکه یک دولت خارجی همه‌ چیز را کنترول می‌کند. کافی است شبکه‌های واقعی قدرت را ببینیم و نشان دهیم چگونه سرمایه، فناوری، امنیت و سیاست به یکدیگر متصل می‌شوند.

مساله اصلی، نه فقط بربریت یک اعدام یا نفوذ یک متحد، بلکه نظمی است که در آن قدرت‌های مسلط می ‌خواهند هم حق تعیین معنای عدالت را در انحصار خود داشته باشند و هم قواعد دسترسی جهان به فناوری را مطابق منافع خویش تنظیم کنند.

این نظم باید نقد شود، هم در صحنه اعدام و هم در اتاق‌های تصمیم ‌گیری، آزمایشگاه‌ها، مراکز داده و شبکه‌های سرمایه ‌گذاری. زیرا سلطه امروز تنها با سلاح اعمال نمی ‌شود. گاه با نمایش مرگ، گاه با تحریم، گاه با کنترول تراشه و گاه با پیوندهایی شکل می ‌گیرد که به‌ تدریج منافع یک بلوک را در ساختارهای قدرت تثبیت می‌کنند.

آنچه واشنگتن «عدالت» می‌نامد، باید با معیارهای خود آن سنجیده شود، آنچه «صلح» می ‌نامد، باید از منظر منافع و محرومیت‌هایی بررسی شود که تولید می‌کند، و آنچه «همکاری» می‌خواند، باید از نظر مناسبات قدرتی که در پس آن قرار دارد، مورد پرسش قرار گیرد.

هیچ دولتی حق ندارد خشونت خود را عدالت بنامد، انحصار خود را صلح معرفی کند و نفوذ راهبردی متحدانش را بیرون از دسترس نقد عمومی قرار دهد./ جنوب جهانی

   

بامـداد ـ سیاسی ـ ۱/ ۲۶ـ ۱۲۰۱۰                         

 Copyright ©bamdaad 2026